تبليغاتX
یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه -
سه شنبه چهاردهم آذر 1385

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالیست . خوابهایم نه بوی تو را می دهند نه بوی رویاهایم را .

سالهاست که جاده ها سر به زیرو ساکت به راه خود ادامه می دهند ، بیآنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره تو ، به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه آرزوهایم را خیس کرده است . دفترچه ام شبیه بهشت شده است . پرواز گلهایی که به نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید . با فانوسی در دست و برقی در چشمان و امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم . عشق در اتاقم نشسته و به من لبخند می زند

هر روز به تو فکر می کنم و از خودم می پرسم . آیا درختان وپرندگا ن خواب میبینند ؟ آیا درختان می توانند بوی تو را حس کنند ؟ آیا پرندگان می توانند برای تو شمعی بر افروزند ؟از تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دست های تو دیده ام ؟ و زمین را که با همه عظمتش روی دکمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور می کند که جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند ؟

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موجها و ساحل زیباتر است اما از سکوت تو زیباتر نیست .

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی :"اگر چراغ عشق روشن باشد ، هزار کوهستان هم نمیتواند بین ما فا صله بیندازد ."

 

 

                                             فقط می تونم بگم

                گر سر آزار داری        بهانه بسیار داری

                                    همین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سارا در 3:55 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
Tic Tac Archive--> یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه -
نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->