سه شنبه چهاردهم آذر 1385
دیدم تو را و رفت زدست اختیار دل
آری زدست و دیده خرابست کار دل

صفایی بود با دیشب با خیالت خلوت ما را
گر ز جور تو خموشم ز شکیبایی نیست
دل شیشه و
چشمان تو به هر گوشه برندتش
فریاد از آن نرگس مستانه که هر گاه
نسرایم غزلی بهر غزال دگری
از تو گومیا شده ام ، مست و غزل خوان توام
نوشته شده توسط سارا در 3:43 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب

