نمیدونم چرا یجورایی از دستت دلگیرم آخه حق داری تو که گناهی نداری اما نمیدونم چرا بازم تنها مقصری که می بینم تویی آخه امروز وقتی اون اتفاق افتاد من خیلی ناراحت شدم می دونم تو هم نا راحت شدی می دونم تو هم یجورایی حق داشتی اما قبول کن باورش برا من سخت تر بود قبول کن من یجورایی بیشتر بهم ریختم دیگه تصمیمم رو گرفتم می دونم صد بار تصمیم گرفتم اما یجورایی تصمیم گرفتن راحته اما عملش سخته آخه اگه ازت بدی دیده بودم اگه یه حرفی زده بودی انقد عذاب وجدان نداشتم می ترسم می دونی از چی از اینکه تو رو .......می دونی آخه اگه اینجوری بشه تو بیشتر از من ضربه می خوری می دونی تمام دق دلیم از خودمه آره خودم برا اینکه با دس پس می زنم با پا پیش می کشم از اینکه من طاقت ندارم تو رو اونجوری بهم ریخته ببینم می دونم حق داری می دونم که .................به قول خودت..........راسی باید حتما یادم باشه که اندفه دیگه عکسام رو ازت بگیرم الآن دیگه انقد که تو از من عکس داری من از خودم ندارم ولی اگه اندفه زیر قولت بزنی یه فکر اساسی می کنم بابا قول دادیا...........ولی نمیدونم واقعا گیجم واقعا داغونم فکرشو بکنین بعد از یه روز جالب که فک می کردین جالب تموم می شه یه آدم مزاحم پیدا بشه که تمام روز رو خراب کنه
جمعه دوازدهم آبان 1385
نوشته شده توسط سارا در 3:48 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب

