تبليغاتX
یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه -
جمعه دوازدهم آبان 1385

نمیدونم چرا یجورایی از دستت دلگیرم آخه حق داری تو که گناهی نداری اما نمیدونم چرا بازم تنها مقصری که می بینم تویی آخه امروز وقتی اون اتفاق افتاد من خیلی ناراحت شدم می دونم تو هم نا راحت شدی می دونم تو هم یجورایی حق داشتی اما قبول کن باورش برا من سخت تر بود قبول کن من یجورایی بیشتر بهم ریختم دیگه تصمیمم رو گرفتم می دونم صد بار تصمیم گرفتم اما یجورایی تصمیم گرفتن راحته اما عملش سخته آخه اگه ازت بدی دیده بودم اگه یه حرفی زده بودی انقد عذاب وجدان نداشتم می ترسم می دونی از چی از اینکه تو رو .......می دونی آخه اگه اینجوری بشه تو بیشتر از من ضربه می خوری می دونی تمام دق دلیم از خودمه آره خودم برا اینکه با دس پس می زنم با پا پیش می کشم از اینکه من طاقت ندارم تو رو اونجوری بهم ریخته ببینم می دونم حق داری می دونم که .................به قول خودت..........راسی باید حتما یادم باشه که اندفه دیگه عکسام رو ازت بگیرم الآن دیگه انقد که تو از من عکس داری من از خودم ندارم ولی اگه اندفه زیر قولت بزنی یه فکر اساسی می کنم بابا قول دادیا...........ولی نمیدونم واقعا گیجم واقعا داغونم فکرشو بکنین بعد از یه روز جالب که فک می کردین جالب تموم می شه یه آدم مزاحم پیدا بشه که تمام روز رو خراب کنه

نوشته شده توسط سارا در 3:48 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
Tic Tac Archive--> یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه -
نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->