![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
قلب من و تو را: پیوند جا ودانه مهریست در نهان پیوند جاودانه ما ناگسسته باد تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد.
نمییتونم بگذرم از نگاهت............................ وقتشه دوری کنم از نگاهت...................... ................باید برم برم یه جای دیگه.............................. اینو چشمون خیس آینه می گه........... کی فکرشو میکرد تو بیوفا بشی؟؟؟؟.... تو هم مث تموم آدما بشی !!! کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم ؟.............. ......واسه جدایی از تو اشک بریزم!!!!!!....................... کاش می دونستم عشق تو دو روزه ......... دلم واس خودم داره می سوزه منی که با تو همه جوره ساختم ........ عاشقی رو با اسم تو شناختم...... منی که دل پیشت گرو گذاشتم.... بیشتر ازاین ازت توقع داشتم.................................................................. عشق ما فقط برا این بود ... که یه غریبه با تو همنشین بود............. حالا دیگه تویی و اون غریبه..!..!..!..!.. اونم می فهمه عشق تو یه فریبه
وفا خریدنی نیست.!!!!.. چینی شکسته دل دیگه پیوند زدنی نیست!!!
مرغ افسانه پنجره ای در مرز شب و روز باز شد ومرغ افسانه از آن بیرون پرید . میان بیداری و خواب پرتاب شده بود . بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد وکنار مردابی به زمین نشست . تپش هایشبا مرداب آمیخت ، مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی درآن رویید، گیاهی تاریک وزیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت : تهی درونش شبیه گیاهی بود شکاف سینه اش را با پرها پوشاند وجودش تلخ شد: خلوت شفافش کدر شده بود. چرا آمد؟ از روی زمین پر کشید، بیراهه ای را پیمود واز پنجره ای به درون رفت مرد آنجا بود. انتظاری در رگ هایش صدا می کرد. مرغ افسانه از پنجره فرود آمد، سینه او را شکافت و به درون رفت. او از شکاف سینه اش نگریست: درونش تاریک وزیبا شده بود . به روح خطا شباهت داشت. شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند، در فضا به پرواز آمد و اتاق را در رو شنی اضطراب تنها گذاشت. مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود . وزشی بر تارو پودش گذشت: گیاهی در خلوت درونش رویید ، از شکاف سینه اش سر بیرون کشید و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد. زندگی اش در رگ های گیاه بالا رفت. اوجی صدایش می زد. گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند . بالهایش را گشود و خود را به بیراهه فضا سپرد.
رفتم پارک یجورایی رفتم تا تکلیف خودم رو روشن کنم رفتمتو پارک نشستم عین همیشه واس من پارک عین همیشه نبود الآن که فکر می کنم خیلی از روزام رو اونجاتلف کردم آره حقم بود هر چی شنیدم حقم بود هر چی پشت سرم گفتن یجورایی حق داشتن آخه همه به من گفتن گفتن نرو اما من من فکر می کردم آخه چه ایرادی میتونه داشته باشه خوب می رم من که به کار کسی کاری ندارم اما غافل از اینکه اونا کار دارن آره خوب منم اگه یه دخترو ببینم که هر روز میاد توپارک چهار پنج ساعت می شینه پیش خودم می گم اومده کاسبی کنه می گم فراریه می گم افسردگی داره ولی چرا باید اینجوری باشه چرا اگه یه پسر شبانه روز تو یه پارک ول بگرده هیچ کس بهش نمیگه بالا چشمت ابروِ ولی اگه یه دختر چهار پنج ساعت بشینه یه جا هزار تا وصله بهش می چسبونن
یجورایی شاید بگی نگی عاشق شده باشم آخه یه احساس عجیبی دارم وقتی صداش رو می شنوم یجورایی می شم وقتی نمی شنوم عین دیوونه ها می شم به هر کی برسم گیر می دم دادو بیداد راه می ندازم اما اصلا دلیل کارام رو نمی دونم
ميگن خدا روز به روز به آدم روزی ميده.
اون روزی که تو رو به من داد انگار آسمونو با يکی يکدونهء شباش به من هديه داد. ميگن خدا روز به روز به آدم روزی ميده. اون روزی که تو رو به من داد انگار آسمونو با يکی يکدونهء شباش به من هديه داد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
شما غني تر از ديروزيد: اگر به كسي صميمانه مهر ورزيده باشيد. اگر غم دردمندي قلبتان را فشرده و در خلوت گريسته باشيد. اگر خطاي دوستي را ناديده گرفته باشيد. اگر به گناه خويش اعتراف كرده باشيد. اگر با يك شاخه گلي دلي را شاد كرده باشيد. اگر قطره ي اشكي را از گونه اي پاك كرده باشيد. اگر سنگي را از پيش پاي عابري دور كرده باشيد. اگر بسيارخنديده باشيد. اگر دست دوستي را كه به سويتان دراز شده صميمانه فشرده باشيد. اگر با ديدن زيبايي هاي طبيعت پي به قدرت پروردگار برده باشيد. اگر بدي را با خوبي پاسخ گفته باشيد. اگر به سگ بي پناهي پناه داده باشيد. اگر خواهش آشنايي را بر آورده كرده باشيد. و شما امروز به راستي غني هستيد. غني تر از همه ي مردم جهان و شما امروز روحي داريد بزرگ به عظمت آسمان و دريا وقلبي داريد پر مهر و روشن چون آفتاب گرم بهارانو اشكي داريد به معناي شبنم و لطافت گلهاي سرخ و دروني داريدبه پاكي برف و زيبايي دميدن شفق در صبح و شما امروز براستي غني هستيد. برگرفته از وبلاگ (يک دوست هم زبان)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زیر افکند گلها خیانت نمی کنند
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|