امشب می خواهم از پله های آسمان بالا روم واز دامن چمنزار شب پولکهای ستاره نشان بی شماری بر چینم وبا خورجینی سرشار از سخاوت آسمان به زمین تاریک و ظلمت زده فرود آیم تا از پرتو ستاره ها در هر خانه بی فروغی چشم نوری جاری گردد
ای کاش به خلقتم نگه می کردم
زان پیش که خویش رو سیه می کردم
بر من تو سلامتی ز خود بخشیدی
شکرانه نعمتت گنه می کردم
فرخنده کسی که از گنه برگردد
مس بوده ولی به تو به چون زر گردد
با پای پیاده طی کند دریا ررا
بی آنکه ز آب ذره ای تر گردد
پای خود را بسته ام بر پای دل
مانده ام چون غافلان شیدای دل
گر برون نایم ز عصیان وای من
گر برون ناید ز غفلت وای دل

بادبادک زمانی به هوا میره که با باد مخالف رو به رو شه
تو آن غزلی که ترس به زبان آمدنت منزوی ام کرده
تو را دوسنت دارم ، هزاران بار بیشتر از آن عکس به جا مانده ،بیشتر از رد پاهایی که هر شب در کوچه می مانند ،بلندتر از ستونهای نامریی آسمان، تو چه سبز باشی،چه سپید چه رنگ دریاچه های تنهایی و چه بوتهای خرد باشی ،چه پروانه ،باز هم تو را دوست دارم
تو یک آسمان کمتر از ابتدای خدایی
همان ابتدایی که هیچ انتهایی ندارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
روزی که با دوشاخه گل آمد سراغ من**در چشم او امید و به قلبش نوید بود
گفتم به او سلام، بفرما ،خوش آمدی**در دست او دوشاخه ی یاس سپید بود
بر لب تبسمی به قشنگی مهر و ماه**صد عیب اگرکه داشت زمن ناپدید بود
او آبشار مهر و صدای رسای عشق**آوای او برای دل من جدید بود
با هر تبسم اش غمی از قلب من زِدود**عشقش چوخون پاک به قلب و ورید بود
با هر کلام غنچه ی لبهای او شکفت**لرزان زهر کلام دلم همچو بید بود
چشمش پیاله ی می مرد افکن و خُمار**سُکر آوری آن می و ساغر شدید بود
طعنه به ماه می زند از جلوه ی جمال**رخشنده چهره ی او همچو شید بود
«جاوید» ماند در دل من لحظه ی وصال**چون کان عشق و معدن مهر و امید بود


روی نگار در نظرم جلوه می نمود
وز دور ، بوسه بر رخ مهتاب می زدم

شط چشمان تو جولانگه هر ناخدایی نیست
بر این امواج سر کش تن سپردن مرد می خواهد
شوریده و آزرده دل و بی سر و پا من
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم اگر هست
جانا به خدا من به خدا من به خدا من

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آنست که صد دل به یک یار دهی
قدمهایم را شمردم و دانستم به اندازهع قدمهایم می توانم دوستت داشته باشم !!! اگر تعداد قدمهایم را گفتی ؟؟؟؟؟؟


گفتی که من نمیشکنم عهدی رو که باتو بستم
گفتی تویی بعد خدا همونی که می پرستم
یه روز دیگش یادم میاد چه عاشقونه گفتی
بگو کجا گریه کنم وقتی که بی تو هستم
برگرد بیا ببین تو رفتی من شکستم
آواره غربتم عمری بی توهستم
حالا تویی باید بگی کجا برات بخونم
گریه کنم از ته دل به یاد تو بمونم
میدونی! نه نمیدونی تو هیچی نمیدونی اگه می دونستی اینجوری نمی گفتی تو هیچی رو نمیدونی اگه می دونستی اینجوری سوهان روحم نمی شدی می دونم که اول خودم کرم کردم میدمنم که خودم گیر دادم میدونم خیلی هیچی نگفتی اما من اولش بهت گفتم که می خوام دعوا راه بندازم تو چرا گفتی یعنی واقعا بنظرت من انقده لوس اومدم به درک !!!!!! نه اینکه جای تو تو درک باشه ها هنوزم یجورایی دوست دارم ولی تو ............. گفتی زنگ می زنی و زنگ نزدی حالا واس من دم از عاشق بودنم می زنی آره واقعا بدردت همونا می خوره که دم ازشون می زنی آره منی که بخاطرت فقط بخاطر تو یجورایی از خیلی چیزام گذشتم نمی خوام منت بزارم اما تو هیچی نمیدونی از چیزی گذشتم که خیلی برام عزیز بود تازه این مال موقعی بود که هنوز اینجوری دوست نداشتم حالا که فهمیدی حالا که ازم اعتراف گرفتی داری اذیت می کنی اما من تو می دونستی که من چقد اونجا رو دوس داشتم ولی چون تو گفتی گفتم باشه تو می دونستی که دوستام برام ارزش دارن اما چون تو گفتی گفتم باشه تو می دونستی خیلی چیزا رو می دونستی اما من بخاطرت تو گفتی تو تو یه احمقی منم از تو احمق تر که دل به یه احمق بستم من مسخره تو نیستم عروسک بازی دیگه تموم شد خیلی نامردی خیلی بدجنسی دیگه ازت خسته شدم آره بعد یه سال هنوزم منو نشناختی من از اون دوستای احمقت بدم میاد آره من خیلی بیشعورم که حالا از این ناراحتم که چرا تو رو ناراحت کردم تونمیدونی اما وقتی داشتم باهات حرف می زدم فشارم رو صفر بود تمام تنم یخ کرده بود هیچ می دونستی الان داشتم عکسات و یادداشتهات رونگاه می کردم یه لحظه به ذهنم رسید همه رو یا بسوزونم یا پاره کنم اما دلم نیومد نمیدونم چرا ولی احساس گناه کردم من چرا چرا من باید این احساس رو داشته باشم نمی دونم شاید یجورایی حقمه آخه منم کم اینو اون رو اذیت نکردم می دونی دنیا خیلی کوچیکه یه عهدی بود میون ما دیگه نه دیگه اذیتم نکن شاید اگه زودتر صبح بشه تکلیفمون روشن بشه میدونی که فردا شنبست پس صبح من بیکارم پس تو زنگ می زنی اینو من مطمئنم البته قرار بود فردا رو من زنگ بزنم که تو رو از خواب بیدار کنم اما من اینکارو نمیکنم مگه من ساعت توام که منو کوک کنی یروز که خواب بمونی می فهمی حقم این نبود حالا دیگه من لوسم باشه بی خیالش ولی توجیهی براش نداری هر چند که اگه تویی انقد می پیچونی مگه من چیکارت کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


