![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
1.پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم گسسته نمی شود چه رسد به دوری 2 هرگز راز قلب کسی را که به تو اعتماد کرده بر ملا نکن 3 راستی آرامش است و دروغ ،اظطراب 4.(این مهمه) عاشق کسی باش که قلب بزرگی داشته باشد تا برای ورود به آن مجبور نشوی خود را کوچک کنی 5 . کمبود ها زندگی را متوقف نمی کنند ،فقط نوع حرکت را تغییر می دهند 6. دو دسته از افراد به رشد نمیرسند: اول کسانی که خود را برتر از دیگران می دانند ودوم ، کسانی که خود را کمتر از دیگران میدانند 7. بر قسمت خویش قناعت کردن نشانه بی نیازیست 8. بهترین را پیش بینی آینده ساختن آن است 9.دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها را از یاد نبر 10.سیاه بختی انسان از روزی شروع نشد که اشتباه کرد ، بلکه از روزی آ غاز شد که به اشتباه خود پی برد اما به آن اعتراف نکرد 11. از تو خواهند پرسید هنرت چیست نگویند پدرت کیست 12. شناخت وظیفه کار مشکلی نیست اما انجام وظیفه مشکل است 13. به محض اینکه که به خودت اعتماد کنی خواهید فهمیدکه چگونه زندگی کنی 14.بی حسرت دیروز بی اندیشه فردا به تجربه های تازه ای دست یابید 15. کارهایتان را بطور جدی دنبال کنید وگرنه آنها شما را دنبال خواهند کرد 16. تا زمانی که امروز مبدل به فردا نشود ، انسا نها از سعادتی که در این دم نهفته است ، غافل خواهند بود 17. به دنیا دل نبندید و همت خود را بلند نگه دارید |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
یکی در زندگی خواب خوشی دید یکی رسم بد عاشق کشی دید یکی حیران میان عشق و نفرت به روز عاشقی حسرت کشی دید
هر شب برای تو می گویم امشب برای خودم هر شب به یاد تو هستم امشب به یاد خودم هر شب به تو می اندیشم امشب به خو دم این شبا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تموم نمی شن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط سارا |
|
هر خزانی را بهاری است وهر بهاری را خزانی مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند که گیاه با خاک آنسان از هم جدایند که آسمان از زمین راستی چه چیز می تواند جاذبه خاک را بشکند و ما را از این سیاره کوچک معلق به بیکرا نه ها ببرد ؟ به راستی که حقیقت زندگی عشق است و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست، چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست،و از هر دو فراتر رفت ، چگونه؟ سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد ، کجاست ؟ " آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم؟".... پنج شنبه ساعت ده وسی و پنج دقیقه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
نمیدونم چرا یجورایی از دستت دلگیرم آخه حق داری تو که گناهی نداری اما نمیدونم چرا بازم تنها مقصری که می بینم تویی آخه امروز وقتی اون اتفاق افتاد من خیلی ناراحت شدم می دونم تو هم نا راحت شدی می دونم تو هم یجورایی حق داشتی اما قبول کن باورش برا من سخت تر بود قبول کن من یجورایی بیشتر بهم ریختم دیگه تصمیمم رو گرفتم می دونم صد بار تصمیم گرفتم اما یجورایی تصمیم گرفتن راحته اما عملش سخته آخه اگه ازت بدی دیده بودم اگه یه حرفی زده بودی انقد عذاب وجدان نداشتم می ترسم می دونی از چی از اینکه تو رو .......می دونی آخه اگه اینجوری بشه تو بیشتر از من ضربه می خوری می دونی تمام دق دلیم از خودمه آره خودم برا اینکه با دس پس می زنم با پا پیش می کشم از اینکه من طاقت ندارم تو رو اونجوری بهم ریخته ببینم می دونم حق داری می دونم که .................به قول خودت..........راسی باید حتما یادم باشه که اندفه دیگه عکسام رو ازت بگیرم الآن دیگه انقد که تو از من عکس داری من از خودم ندارم ولی اگه اندفه زیر قولت بزنی یه فکر اساسی می کنم بابا قول دادیا...........ولی نمیدونم واقعا گیجم واقعا داغونم فکرشو بکنین بعد از یه روز جالب که فک می کردین جالب تموم می شه یه آدم مزاحم پیدا بشه که تمام روز رو خراب کنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
هر شب به کنار پنجره می روم و دستان فولادیم را بر پوست نازک شب می کشم و آرام برایت شعر مینویسم و گریه میکنم دیگر تمام صفحات دفتر خاطراتم خیس اشک شده است و چشمانم در آرزوی دیدن برکه به خواب فرو می روند و تمام ستارگان را به سوختن و ماندن تا سپیده دم وا میدارم باشد ریاضتم به دیدارت به پایان رسد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
نمی دونم چرا دلم گرفته آخه دیگه تو بیکار نیستی برا اینکه با لا خره تو رفتی سر کار می دو نم خودخواهیه اما دوس نداشتم بری می دونی هر امیدوارم اندفه هم نشه آخه اگه بری سرکار کمتر بهم زنگ می زنی کمتر بهم سر می زنی این واس من که کار و زندگی رو گذاشتم کنار و نشستم که فقط تو زنگ بزنی خیلی سخته البته تو حق داری وقتی می گی مجبوری اما منم حق دارم چون حوصلم سر می ره می دونم بدون منطقه یجورایی حرفم مسخرست واس همین به خودت نگفتم نرو می دونم تو انقد مهربونی که اگه بهت بگم نرو نمی ری ولی می دونی می ترسم اگه بری منو یادت بره تر جان هر کی دوس داری اینو بدون که من دوست دارم یوقت نشه دوسم نداشته با شی ها چون اونوقته که من تو رو می کشم اینو مطمئن نباش چون دروغ گفتم یجورایی ازت خوشم مییاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
نبندم با تو پیمانی که عهدت را وفایی نیست نبندم دل به این دنیا که دنیا را وفایی نیست غرورم را شکستی در نگاه مست چشمانت برای زندگی کردن بجز تو تکیه گاهی نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
می شکند سکوت غریبانه اتاق با فریادی و نهیبی بر خود تا شاید به خود آید این جان خمود خواب آلود دهان کج ، چشم بسته و آینه ای در پیش با این هیبت دلقک وار هم اما به خنده در نمی آیم ، گریه ام می گیرد چون با یک چشم هم می توان نقش درد آلود زندگی را در آینه دید آرام ، سنگین ، مبهوت پشت بر آینه شاید ، هیچ و شاید همه چیز رایحه ای همسفر باد ،حضوری غریبانه، وفضای انباشته اتاق روی بر می گردانم ، با ترس بامید با امیدی که شاید نشسته سردو بی حرکت درون مبل کنار پنجره،یا با آشکارا خشمی قدم زنان در اتاق. صدایی میشنوم به گمانم چیزی در وجودم میشکند شاید بغضی به قدمت تمام تنهایی هاست آوای آهی به امید پرواز رهیدن شاید هم ، صدای بدرود من دیگر است،که نرم و سبک ، با کوله باری در حال گریز است . این با در آینه تصویر دلقکی است که می خندد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
مهتا بباران می شود با یاد تو شب های من رنگی دگر دارد زتو ، بیداری رویای من گل های رنگین دیده ام در گلبن اندام تو این سیر را من دانم وپروانه ی لب های من بر لب سخن گم می کنم ، آن دم که از ره می رسی این خط روشن را بخوان، بر صفحه سیمای من چون عزم رفتن می کنی ، در چشم غمگینم نگر اندوه پیدا را ببین در اشک نا پیدای من. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
مرا دریاب !!!!!!! منم مرداب..... زیر آوار خاک ....... آرزویم در دست باد مرا بشناس !!! منم فریاد .... منم آوا ..... منم ،خردم، زیر حجم یاد صدایم تنگ گلویم لنگ......... نگاهم بنگ ... منم نیلوفری در دست مرداب منم خاکستری در موج یک باد مرا دریاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چهارشنبه ساعت دو و چهل دقیقه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ققنوس من کجاست ؟ تا با او سفر کنم به شهر معرفت بر بال های سپیدش دستی کشم و دور شوم از کینه و جهالت کجاست ققنوس من تا مرا با خود به جایی ببرد که آدم هایشان سلامشان، سلام گرگ نباشد سلامشان سلام دوستی ، کلامشان کلام محبت ققنوس من کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
فرشته فراموش کرد.
من و تنهایی و اشک شبانه به لب ، آه و به دل داغ زمانه کجا جوشد بدین افسر دگی ها ز روح خسته، شعر عاشقانه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
من دلم می خواهد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|