![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
و من دوباره تو را گریه می کنم با تو گلوی من که تو را بغض کرده اما تو هزار فاصله تا انتهای این راه است هزار کوچه ی ابری زچشم من تا تو گلایه می کنی از دوری ام نمی دانی!! که پشت پنجره ی اشعر تا به این جا تو گذشته، حال وحتی برای فردا، تو نگاه روشن تو چون فرشته ها پاک است که گاه فکر کنم این فرشته ای یا تو
وای از این تنها دل من مست و بی پروا دل من
وقتی ستاره نیز سو سوی روزنی به رهایی نیست آن چشم شب نخفته چرا پای پنجره با آن نگاه غمگین تا ژرف آسمان را می کاوید آن گاه، باز می گشت نومید ، و می گریست ! چرا؟ واقعا چرا ؟ یجورایی نمیدونم که چی شد وقتی فکرشو می کنم یجورایی می دونم اما نمیخوام حتی فکر کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
من رفتنی ام یجورایی دارم فرار میکنم ایندفه دیگه تصمیمم رو گرفتم دیگه سعی نکن منصرفم کنی دیگه طاقت ندارم ببین فقط منتظرم صبح شه اونوقت زنگ میزنم بهت و بهت می گم دیگه اینجا تماس نگیری بخاطر تو تا صبح صبر می کنم اما بعدش شرمنده ام آره میدونم همه اون چیزایی رو که تو بخوای به من بگی همه رو بلدم حتی بهتر از تو دیونه شدم دیگه طاقت ندارم حتی یجورایی نمی دونم که چی دارم می نویسم بای بای تموم شد همه چی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیس می دونم بنظر بچه بازی می یاد میدونم اینکار فقط از یه احمق بر می یاد اما باید برم چون دیگه طاقت موندن ندارم...........دیگه خسته شدم یجورایی بریدم داغونم خسته ام می رم می رم که دیگه دستشون بهم نرسه می رم اون جایی که بفهمن یه من ماست چقد کره داره اگه شما می خواین نابودم کنین مگه یه زندگی چقد می ارزه من ندارم من بهای زندگی رو ندارم که بدم می دونی اینجوری حساب کنی یجورایی بگی نگی قیمتش خیلی میره بالا منم توان پرداختش رو ندارم قصدم ندارم از زندگی این واون بدزم پس می رم جایی که زندگی رو با قیمت کمتری بهم بدن می دونم می دونم که چون بهاش کمتره ارزشم کمتره اما حد اقل بهتر از وقتیه که اون زندگی گرون رو داشته باشی اما نتونی ازش استفاده کنی یجورایی وقتی قیمتش اومد پایین دلت می یاد ازش استفاده کنی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط سارا |
|
مردان در قاموس مردانگی : به وسعت غیر قابل تصوری نامردند .........برای اثبات نامردی، مردان همین بس که فقط در مقابل قلب فریفته زنی احساس می کنند که خدا مردشان آفریده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
گر دور شدی ز چشم رنجور یک چشم زد از دلم نه ای دور گر نقش تو از میانه بر خاست اندوه تو جاودانه برخاست رفتی تو از این خرابه رستی در بزمگه ارم نشستی من نیز چو بر گشایم این بند آیم به تو بعد روزکی چند جاوید بهشت جای بادت جان در حرم خدای بادت
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم بیشتر از این بچه بازی درنیار چونکه حوصلم سر می ره بعدش به ضرر خودت می شه من گفته باشم بعدا نخوای دلیل و برهان بیاری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
سلام به تو من مشتاق ترین احساسات عا شقانه را نثار تو می کنم . ای دل آگاهِ خوب دل . ای تو که چون باد از هر دام رهایی و بی تردید بسیار کوش و پر یقین ای از همه خوبتر من دیوانه ترین غزل های عاشقانه و زیباترین ترانه های عاشقانه را نثار تو می کنم . تو از میان شب ها و روزهای انتظار آن گاه آمدی که من بردور دست ترین افقهای ناپیدای امید و آرزو چشم دوخته بودم من مهر تو را با شور و التهاب فراوان به جان خریدارم دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
در من غم بیهودگی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزونتر در من نیازی می کشد پیوسته فریاد در تو گریزی می گشاید هر زمان پر ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت ای کاش دست روز و شب با تارو پودش از هر فریبی رشته عمرم نمی یافت اندیشه روزو شبم پیوسته این است من بر تو دل بستم؟ دریغ از دل که بستم افسوس بر من ، گوهر خود را فشاندم در پای بت هایی که باید می شکستم ای خاطرات روزهای گرم و شیرین دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید در این غروب سرد درد انگیز پاییز با محنتی گنگ و غریبم وا گذارید اینک دریغا با آرزوی نقش بر آب اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر در من، غم بیهودگی ها می زند موج در تو غروری از توان من فزونتر شادروان دکتر حمید مصدق
دلم برات تنگه آخه یه روز یه روزه که صداتو نشنیدم امروز اصلا حال و حوصله نداشتم بدون هیچ عجله ای از خواب بیدار شدم بدون اینکه تو هول ولای تلفن با شم راحت واس خودم تو همون تخت کش و قوس اومدم البته خروس صبح کله سحر تلفن زدا ولی من دوباره بعدش گرفتم خوابیدم تخت تا ساعت دو بعد از ظهر بلن شدم دیدم لیلا قهوه درست کرده خیلی خوشحال شدم ...خددددداییش امروز روز جمعست آخه تو حتی یه دیقه هم با خودت فک نکردی ولش بابا تو که هیچ وقت فک نمیکنی یجورایی تعطیلی حالا من اومدم از تو انتظار دارم فک کنی اونم تو روز تعطیلی و استراحت بی خیال یجورایی امروز از دستت راحت بودم داش من ولی خداییش خیلی حوصلم سر رفت انگاریکه یه چیزی گم کرده بودم کم مونده بود فقط استخون درد بگیرم آره خلاصه اینکه روز خیلی چتی بود
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها مردن همه ارزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه هههها هههههههها هههههههها واس پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه دوباره دل هوای باتو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها مردن همه آرزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه فک نکن دوست ندارم چرا دارم بخدا اون مدتی که نبودی داشتم دیوونه می شدم می دونی هر روز می رفتم پارک این آهنگ رو که می ذاش دیوونه می شدم اما تو حتی به من فکرم نمی کردی خودت خوب می دونی چی می گم نمی خوام بگم حق نداشتی که داشتی در هر صورت تو به من تعهدی نداشتی هنوزم نداری در هر صورت تو اینو بدون که من فقط به تو فک می کردم می رفتم تا خاطره هات رو ببینم خیلی چیزا توم عوض شد دیگه بعدش اون آدمی نبودم که تو می شناختی اینو خودت بهم گفتی می دونم همش تقصیر خودم بود می دونم خیلی خودخواه بودم یا اینکه یجورایی بگی نگی سرتق بازی در آوردم اما هر چی تو هنوزم از من هیچی نمی دونی هیچ وقتم نخواهی فهمید که من یجورایی عاشقتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
خوشگل همه خوشگلا تویی سر همه سرا تویی..............صدای قلب من تویی صدای گیتارم تویی .......... همونی که می خواستمش...روی چشام میذاشتمش حلقه زدم به رویتو به موی تو..به روی تو آره آره رویامه دوست ورفیق رامه تو عاشقی باهامه دیوونه نگامه شرق مال من یکی بود....... غرب مال اون یکی بود.............!!!!! جفتمون شرقی و غربی .....تو شب قشنگ غربی می گفتیم ومی خوندیم و می رفتیم دل به کسی تو جاده ها نبستیم دلو زدیم به بی خیالی یاههههههو ..........یاههههههههو.......یاهههههو ........یاههههههههو آروم، آروم آروم چشمای من شده گریون مریزه روی گونه هام .............اشک من مث بارون آه ای خدای مهربون اون منو تنها گذاش رف با یه بغل خاطره روی قلبم پا گذاش...................... نگو ، نگو نمیشه بیای پیشم واس همیشه نگو نگو نمیشه بیای پیشم واس همیشه یاههههو .......یاهههههههو ......یاههههههههههههههههههههههههههو می دونی دوس دارم دوباره این آهنگ من باشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
توی خیا لاتم هزار بار بغلت کردم هزار بار بوسیدمت اما توی واقعیت هیچ وقت جراتش رو پیدا نکردم هزاران بار بهت گفتم دوست دارم عاشقتم میمیرم برات اما هیچ وقت جراتش رو نداشتم وندارم که بهت بگم حتی جونم رو هم واست می دم تو توی خیالاتم بودی و هستی اما فقط یه خیالی هیچ وقت جراتش رو نداشتم و ندارم که بهت بگم چقدر دوست دارم اما خودت باید می فهمیدی که شرط می بندم فهمیدی ولی به روت نمی یاری درست مث من چون تو هم مث من از وابستگی می ترسی آره من می ترسم اما دیگه کار از کار گذشته آره وقتی تو گفتی من انکار کردم آره واس اینکه ترسو ام شایدم بخاطر خودت بود چونکه دلم نمی خواد بهت قولی داده باشم چونکه دلم نمی خواد بهت خودمو متعهد کرده باشم نه اینکه دوست نداشته باشما یجورایی بگی نگی عاشقتم اما خودت که می دونی من رفتنی ام یعنی نمی تونم بمونم اگه بمونم می گندم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
به جهانی ندهم عالم درویش را که جهان نمکده ای در نظر درویش است
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ای معشوق ازلی ... ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مو نسان ای مخاطب دردهای نگفتنی ... اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده . و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده ... ای عزیز چنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خا شاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم ... پناه بر تو از تنهایی غربت!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ای حرمت سپیدی کا غذ نبض حروف ما ........ ددر غیبت مرکب مشاق می زند
د |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|