تبليغاتX
یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه
خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه
بین اینجانب و اون حاجی فلان فرقی عظیم
بوده است در بین ما از روزگاران قدیم
بنده مفلس فی امان الله و او سر شار وتوپ
او بود خوشحال و من بادرد و غم باشم ندیم
جیب هایم لانه انواع و اقسام مگس
از حساب بانکی اش آگه بود رب کریم
خانه اش شمران و ویلای شمالش رامسر
لانه ام دروازه غار از سالها آنجا مقیم
او خورد استیک و پیتزا من خورم آبدوغ خیار
اورود هند واروپا من سوی شابدولعظیم
او بِدر رفته ست از دستش حساب بانکی اش
فوت آبم من بدهکاری خود به مش رحیم
نیستم من مالک متری زمین بَهرِ وفات
بُرج وویلاهای او باشند برجا و قویم
روزها با خط یازده می روم دنبال کار
خودرو او پاترول و بنزِ الگانسی عظیم
قار وقوری در شکم دارم زفرط گشنگی
معده اش آرامگاه جوجه و گوشت و حلیم
بس که در کارش بود کَلّاش ومکار وزرنگ
خُرد باشد نزد او اعمال شیطان رجیم
الغرض من مانده ام حيران كه آيا آدمم ؟
من که دارم دردهای کهنه و سخت و الیم
گفت «جاوید» از برایم شعرکی طناز و ناب
تا شوند آگه همه از روزگار این یتیم

روزی ازدل درد آزرده شدم
لاجرم سوی مطب برده شدم
همچو حمام زنان بود آن مطب
بدترین جا و مکان بود آن مطب
سکرتر فریاد، بیماران خموش
درد آمد از شلوغی هر دو گوش
با سلامی رفتمی نزدیکتر
تا دهد وقت ویزیتی زودتر
گفت اسمت ؟ گفتمش بیچاره ام
گفت شغلت؟ گفتمش بیکاره ام
گفت دردت را بگو؟ گفتم دِلَم
تومگر چه خورده ای؟ گفتم کِلم
گفت همسر ؟ گفتمش شرمنده ام
من به خرج خویش هم درمانده ام
گفت سنّت ؟ گفتمش بیست و چهار
گفت قَدّت رابگو ؟ گفتم چنار
گفت وزنت؟ در سی و سه مانده ام
از سوادت؟ تا دوازده خوانده ام
بعد چندی پرسش و گفت و شنود
بعد آگاهی زهر بود و نبود
سکرتر گفتا که امشب وقت نیست
چونکه بیماران گذشته از دویست
وقت تو یکماه دیگر شنبه شب
ساعت هجده قرارت در مطب
گفتمش تا آن زمان گردم تلف
شاید این باشد تورا قصد و هدف
گفت وقت دیگری موجود نیست
گوییا در کله ات جز کود نیست
خیره گردیدم از این گفتار زن
مات وحیران مانده از کردار زن
او که وقتش پُر ،مطب لبریزبود
اینهمه پرسش زمن کردن چه سود
گوییا منشی زمن بیمارتر
دردهای او زِمن بسیار تر
گفتمش منشی سزایت با خدا
تو مریضی و شفایت با خدا
گفت« جاوید» این چنین ظنزی بلند
تا نیاندازد تو را منشی به بند
گر که از درد و مرض آزرده ای
تا بگیری وقت دکتر مرده ای


‹‹ دوش ديدم مهي به رهگذري››
لعبـــت ودلــــربـــا چـــوحـورو پري
روي چــون قــرص مــاه تــابـنـده
مــوي چــــون آبـــشـــار افـــكـنـــده
تــنــش عـطـر و شميم باغ بهشت
هــمـــه زيــبا رُخان به پيشش زشت
چشم همچون غزال مست و خمار
چــهـــره خّــــرم چـــو خـــرّمـي بهار
نگهــش آتــشــيــن ومــرد افــكـن
جـــامــــه اي از حـــريــر كرده به تن
ســيــنــه لــرزان چو اين دل شيدا
زيــر آن جـــامــــه، گـــوي او پـــيــدا
بــرســر گــوي دانـــه اي گــوهـر
ســـرخ وش هـــمـــچو لالـــه احــمــر
بــدن ســيــم تــن ز زيــر حـريـر
بــود پــيـــدا چـــو قـــرصِ مــاه مـنير
ابرووان چون كمان قوس و قزح
گــودي چــشـــم هــمــچــوجـام و قدح
سـيــرتــش نـيـك بـود وزيبا روي
مــژه اش دشنــه بــود، مشكين مـوي
لــب لـعلش حريص و بوسه طلب
شـهـــد شيــريــن لــب بــســان رُطَـب
مــي خــرامــيــد بـا كرشمه و ناز
چشــمـــهـــا ســــوي او گشوده بـه آز
آنــچــنــان رفــتـني چو كبك دري
چــهـــره بــشــاش، نــي زغــم خـبري
ازقـفـايش سگي ملوس و قشنگ
ريـــز نــقـــش و سپــيــد وفرزوزرنگ
مي دويــدي بــسـوي آن سـيـمين
گـــــاه بـــــالا و گـــــاه در پـــــائـــيـــن
مـي كــشــيـدي گَهي به آغوشش
گـــاه مــــي خــــوانـد نغمه در گوشـش
گاه بـــوسـيــد آن ســگ زيــبــــا
گاه لـــيـــســـيـــد ســـگ ، بـــت رعـنـا
يــكــي از عــاشـقــان آن فــتــنـه
آن كـــــه تـــيـــــغ نــــگاه او دشـــنـــه
از پــي اش بــُد روان به دلكامي
بــــانـــــگ دادي بــــه او بــــه آرامـي :
اي غـــــزال رمـــيـــده دشـــتــــم
اي كــــه هــــمـــواره از پــي ات گشتم
حيف از بوسه هايت ای خورشـید
کــــه زنــــی بــــر ســگــی کثیف و پلید
زچـه رو دل بــه ایـن سگ تـازی
بـــســتـــه ای و شــــدی تــــو هـمبازی
مــیـش کی هـمـنـشین گرگ شـود
پـــســـت کـــی یــــار یــک بـزرگ شود
تـو کـجـا دیده ای سروشی* پـاک
بـــشــــود هـــمـــنــشــیــن یــک نـاپـاک
گــفــت آن نــازنــیــن مــه پــیـکر
او کـــه بــــود از فــــرشـــتـــه هــا برتر
دلـم از دسـت ناکسان خسته است
هـــمـــچــو مــرغم که بال او بسته است
ایــن دغـــل دوســتـان مــرد نـمـا
اهـــرمــــن هــــــای دون بـــــی پـــــروا
بــهـــر رام دلــت چـو یک موشند
ســـر بــــه فــــرمــــان و حلقه برگوشند
بـا ســخــنـهـای نرم و شور انگیز
گـــفـــتـــه هـــای قــشـنـگ و مهر انگیز
رخــنــه کــردنـد بــر دل و د یـنــم
بـــــــُردم از یــــاد دیـــــــن و آئــــیـــنـــم
بـعــد فــتـح دلــم به صــد نـیـرنگ
چـــــون عـــقـــابی زدند بــه جــانم چنگ
چــون رسـیــدنـد بــه کام دل ازمن
شـــرر انـــداخـــتــــنــد بــه جان و به تن
شــد فــرامــوش حـرفـهـای قشنگ
دوسـتی شــــد اســـیــــر فـــتــنه و جنگ
بــس ز نـامــردمــان جـــفــا دیــدم
در عـــــوض از ســــگان وفـــــــا دیـــدم
دل به ایــن تــوله سگ سپردم من
از هـــمــــه نـــــاکســـــان بــــریـــدم مـن
ايـن سگي را كه پست مي شمريم
بــــا وفـــــاتـــــر زمــــاســـت كــه بشريم
مـانـده جـاويد اين سخن به درست
از وفــــــاي ســـــگان ز روز نـــخــــست

*سروش = فرشته
مصرع اول از زنده ياد رهي معيري است و اين شعر با لهام از مثنوي غزال رميده او سروده ام.
 


 

با تشکر ازمحمد جاوید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط سارا | 
من در کف تو نه فقط شعر تحسن گویم،
بلکه از حس خودم شور پرستش بویم،

حالیا من ز تو گر کام نبرم، بی ذوقی نیست،
وگر بر کنج لبت لب ننهم بی شوقی نیست،
که تو همه ذوق و شوق زندگی ام هستی،
تو شاه من و مالک بردگی ام هستی،

ای شراب ناب آمال آرزوهای من،
ای کمین کرده در مخمل و یاسمن،
ای صاحب تمامی احساس من، گمان مبری که بر نوشیدنت شک کرده ام،
ولی با این کار ننگ را بر پیشانیت حک کرده ام،

حالیا،
من کجا و تو کجا؟
تهیدستی من کجا و بالا نشینی تو کجا؟
نا امیدی من کجا و عشرت گذینی تو کجا؟

از کجا که تو چالاک و روان را ماندگار پیری نکنم؟
یا تو را بر سر دار فقیری نکنم؟
چنان جان باخته توام که نخواهم تو را مرداب کنم،
چنان دیوانه توام که نخواهم تو را خواب کنم،

ای دلبر بانو گرت این حادثه را در طلبی،
تو بدان یوم دگر زین هوست در غضبی،
میدانم عاقبت این عشق چیست،
فرومایگی بندگی شرمندگیست،

من میسوزم چو آتش این عشق در برم است،
وگر بی پروایی کنم سهم تو خاکسترم است،

من اگر بهره تو یک شب خواستم؛ جای تب نیست،
ولی آخر این حرف یک شب و صد شب نیست،

جز این دل من دارایی ندارم،
وز تو من تمنایی ندارم،
کیم من که تمنا کنم قامت آن زیبا را،
به چه جرات شکنم حرمت آن رعنا را،

چه شرابی من نثار چشم خمار تو کنم؟
آره باید خودمو غصه دار تو کنم،
من آخه دلم نمی یاد تو با غم همخانه بشی،
شریک غصه های من دیوانه بشی.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سارا | 
ای مظهر طراوت،
اسطوره صداقت،
تو پاکی، بی گناهی، بی ریایی.
با پرچم لطافت،
در قله نجابت؛
ولی حیف محصور درههایی.

تو همچو یک قناری،
چالاک و بی قراری؛
اما خبرت نیست زین مقتل دنیا،
زین گربه و آن قفس و مهلکه رویا،

نرم و نازک، مثل خواب،
پاک و ساده، مثل آب،
جاری در رود زمان،
دلبری از این و آن،
مگذار دستی گِل کند این آب روان،
مگذار خون گرید به حالت آسمان،

معطوف مکن به سوی خویش صد آهِ نگاه،
که به یک آن بختت شود سیاه،
مسموم مکن آن گوهر پر مایه را،
که به یک آن عمرت شود تباه،
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط سارا | 
هنوزم عاشق اونم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم,

اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست.

من تنها نيستم, لحظه ها را دارم,

لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند

نوشته های پیشین
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
آرشیو موضوعی
بگی نگی شایدیجورایی
دیوونگی
پیوندها
تنها ترین مرد
حسرت و اندوه
یه بغض شکسته(غزل)
کلماتی از یه کوهنورد
درد دل "ندا "
سالهای سبز عاشقی "محمد"
این وبلاگ اسم ندارد
تا دنیا دنیاست دوست دارم
تنها برای غرورم"صدف"
سوال "صابر "
دایی احمد
خدایا چرا عشق را آفریدی
تاوان
کلبه عشق "هومن"
خاطرات شبهای مهتابی "مهرداد"
خسته از دنیا "داریوش"
به نام آنکه عهدش وفاست "محمد"
اموزش آهنگسازی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تو میگی عهد و وفارو من شکستم٬ کار من نیست منی که از غم تو به غم نشستم٬ کار من نیست جرم من صداقتم بود که نداشتی٬ کار من نیست اومدم دوباره باز برای آشتی٬ کار من نیست سایه ی دربدری مونده رو دیوار٬ کار من نیست همه خوابیدن و چشمام مونده بیدار٬ کار من نیست jو می خواستی ذوق و احساسم بمیره٬ کار من نیست