![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
بین اینجانب و اون حاجی فلان فرقی عظیم
بوده است در بین ما از روزگاران قدیم بنده مفلس فی امان الله و او سر شار وتوپ او بود خوشحال و من بادرد و غم باشم ندیم جیب هایم لانه انواع و اقسام مگس از حساب بانکی اش آگه بود رب کریم خانه اش شمران و ویلای شمالش رامسر لانه ام دروازه غار از سالها آنجا مقیم او خورد استیک و پیتزا من خورم آبدوغ خیار اورود هند واروپا من سوی شابدولعظیم او بِدر رفته ست از دستش حساب بانکی اش فوت آبم من بدهکاری خود به مش رحیم نیستم من مالک متری زمین بَهرِ وفات بُرج وویلاهای او باشند برجا و قویم روزها با خط یازده می روم دنبال کار خودرو او پاترول و بنزِ الگانسی عظیم قار وقوری در شکم دارم زفرط گشنگی معده اش آرامگاه جوجه و گوشت و حلیم بس که در کارش بود کَلّاش ومکار وزرنگ خُرد باشد نزد او اعمال شیطان رجیم الغرض من مانده ام حيران كه آيا آدمم ؟ من که دارم دردهای کهنه و سخت و الیم گفت «جاوید» از برایم شعرکی طناز و ناب تا شوند آگه همه از روزگار این یتیم روزی ازدل درد آزرده شدم ‹‹ دوش ديدم مهي به رهگذري››
با تشکر ازمحمد جاوید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
من در کف تو نه فقط شعر تحسن گویم،
بلکه از حس خودم شور پرستش بویم، حالیا من ز تو گر کام نبرم، بی ذوقی نیست، وگر بر کنج لبت لب ننهم بی شوقی نیست، که تو همه ذوق و شوق زندگی ام هستی، تو شاه من و مالک بردگی ام هستی، ای شراب ناب آمال آرزوهای من، ای کمین کرده در مخمل و یاسمن، ای صاحب تمامی احساس من، گمان مبری که بر نوشیدنت شک کرده ام، ولی با این کار ننگ را بر پیشانیت حک کرده ام، حالیا، من کجا و تو کجا؟ تهیدستی من کجا و بالا نشینی تو کجا؟ نا امیدی من کجا و عشرت گذینی تو کجا؟ از کجا که تو چالاک و روان را ماندگار پیری نکنم؟ یا تو را بر سر دار فقیری نکنم؟ چنان جان باخته توام که نخواهم تو را مرداب کنم، چنان دیوانه توام که نخواهم تو را خواب کنم، ای دلبر بانو گرت این حادثه را در طلبی، تو بدان یوم دگر زین هوست در غضبی، میدانم عاقبت این عشق چیست، فرومایگی بندگی شرمندگیست، من میسوزم چو آتش این عشق در برم است، وگر بی پروایی کنم سهم تو خاکسترم است، من اگر بهره تو یک شب خواستم؛ جای تب نیست، ولی آخر این حرف یک شب و صد شب نیست، جز این دل من دارایی ندارم، وز تو من تمنایی ندارم، کیم من که تمنا کنم قامت آن زیبا را، به چه جرات شکنم حرمت آن رعنا را، چه شرابی من نثار چشم خمار تو کنم؟ آره باید خودمو غصه دار تو کنم، من آخه دلم نمی یاد تو با غم همخانه بشی، شریک غصه های من دیوانه بشی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ای مظهر طراوت،
اسطوره صداقت، تو پاکی، بی گناهی، بی ریایی. با پرچم لطافت، در قله نجابت؛ ولی حیف محصور درههایی. تو همچو یک قناری، چالاک و بی قراری؛ اما خبرت نیست زین مقتل دنیا، زین گربه و آن قفس و مهلکه رویا، نرم و نازک، مثل خواب، پاک و ساده، مثل آب، جاری در رود زمان، دلبری از این و آن، مگذار دستی گِل کند این آب روان، مگذار خون گرید به حالت آسمان، معطوف مکن به سوی خویش صد آهِ نگاه، که به یک آن بختت شود سیاه، مسموم مکن آن گوهر پر مایه را، که به یک آن عمرت شود تباه، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|