![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
به سفره افطار خیره شده ام. به کاسه شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی . به بشقاب رنگینک و نان و پنیر و سبزیو قدحی پر از آش رشته که با کشک و زعفران و نعنای تف داده شده تزئین شده است و به استکان چای . خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گذارم؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
از من چه مانده است؟ یک سینه پر سوال ،یک دست بی جواب یک شانه که هنوز چشمش به دست توست یک قلب پر زدرد یک آه خشک وسرد این شد نصیب مرد نای ستیز و پای گریزم نمانده است جز پاره های روح جز لاشه غرور چیزی نمانده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
قلب من و تو را: پیوند جا ودانه مهریست در نهان پیوند جاودانه ما ناگسسته باد تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد.
نمییتونم بگذرم از نگاهت............................ وقتشه دوری کنم از نگاهت...................... ................باید برم برم یه جای دیگه.............................. اینو چشمون خیس آینه می گه........... کی فکرشو میکرد تو بیوفا بشی؟؟؟؟.... تو هم مث تموم آدما بشی !!! کی فکرشو می کرد یه روز عزیزم ؟.............. ......واسه جدایی از تو اشک بریزم!!!!!!....................... کاش می دونستم عشق تو دو روزه ......... دلم واس خودم داره می سوزه منی که با تو همه جوره ساختم ........ عاشقی رو با اسم تو شناختم...... منی که دل پیشت گرو گذاشتم.... بیشتر ازاین ازت توقع داشتم.................................................................. عشق ما فقط برا این بود ... که یه غریبه با تو همنشین بود............. حالا دیگه تویی و اون غریبه..!..!..!..!.. اونم می فهمه عشق تو یه فریبه
وفا خریدنی نیست.!!!!.. چینی شکسته دل دیگه پیوند زدنی نیست!!!
مرغ افسانه پنجره ای در مرز شب و روز باز شد ومرغ افسانه از آن بیرون پرید . میان بیداری و خواب پرتاب شده بود . بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد وکنار مردابی به زمین نشست . تپش هایشبا مرداب آمیخت ، مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی درآن رویید، گیاهی تاریک وزیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت : تهی درونش شبیه گیاهی بود شکاف سینه اش را با پرها پوشاند وجودش تلخ شد: خلوت شفافش کدر شده بود. چرا آمد؟ از روی زمین پر کشید، بیراهه ای را پیمود واز پنجره ای به درون رفت مرد آنجا بود. انتظاری در رگ هایش صدا می کرد. مرغ افسانه از پنجره فرود آمد، سینه او را شکافت و به درون رفت. او از شکاف سینه اش نگریست: درونش تاریک وزیبا شده بود . به روح خطا شباهت داشت. شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند، در فضا به پرواز آمد و اتاق را در رو شنی اضطراب تنها گذاشت. مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود . وزشی بر تارو پودش گذشت: گیاهی در خلوت درونش رویید ، از شکاف سینه اش سر بیرون کشید و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد. زندگی اش در رگ های گیاه بالا رفت. اوجی صدایش می زد. گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت و مرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند . بالهایش را گشود و خود را به بیراهه فضا سپرد.
رفتم پارک یجورایی رفتم تا تکلیف خودم رو روشن کنم رفتمتو پارک نشستم عین همیشه واس من پارک عین همیشه نبود الآن که فکر می کنم خیلی از روزام رو اونجاتلف کردم آره حقم بود هر چی شنیدم حقم بود هر چی پشت سرم گفتن یجورایی حق داشتن آخه همه به من گفتن گفتن نرو اما من من فکر می کردم آخه چه ایرادی میتونه داشته باشه خوب می رم من که به کار کسی کاری ندارم اما غافل از اینکه اونا کار دارن آره خوب منم اگه یه دخترو ببینم که هر روز میاد توپارک چهار پنج ساعت می شینه پیش خودم می گم اومده کاسبی کنه می گم فراریه می گم افسردگی داره ولی چرا باید اینجوری باشه چرا اگه یه پسر شبانه روز تو یه پارک ول بگرده هیچ کس بهش نمیگه بالا چشمت ابروِ ولی اگه یه دختر چهار پنج ساعت بشینه یه جا هزار تا وصله بهش می چسبونن
یجورایی شاید بگی نگی عاشق شده باشم آخه یه احساس عجیبی دارم وقتی صداش رو می شنوم یجورایی می شم وقتی نمی شنوم عین دیوونه ها می شم به هر کی برسم گیر می دم دادو بیداد راه می ندازم اما اصلا دلیل کارام رو نمی دونم
ميگن خدا روز به روز به آدم روزی ميده.
اون روزی که تو رو به من داد انگار آسمونو با يکی يکدونهء شباش به من هديه داد. ميگن خدا روز به روز به آدم روزی ميده. اون روزی که تو رو به من داد انگار آسمونو با يکی يکدونهء شباش به من هديه داد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
شما غني تر از ديروزيد: اگر به كسي صميمانه مهر ورزيده باشيد. اگر غم دردمندي قلبتان را فشرده و در خلوت گريسته باشيد. اگر خطاي دوستي را ناديده گرفته باشيد. اگر به گناه خويش اعتراف كرده باشيد. اگر با يك شاخه گلي دلي را شاد كرده باشيد. اگر قطره ي اشكي را از گونه اي پاك كرده باشيد. اگر سنگي را از پيش پاي عابري دور كرده باشيد. اگر بسيارخنديده باشيد. اگر دست دوستي را كه به سويتان دراز شده صميمانه فشرده باشيد. اگر با ديدن زيبايي هاي طبيعت پي به قدرت پروردگار برده باشيد. اگر بدي را با خوبي پاسخ گفته باشيد. اگر به سگ بي پناهي پناه داده باشيد. اگر خواهش آشنايي را بر آورده كرده باشيد. و شما امروز به راستي غني هستيد. غني تر از همه ي مردم جهان و شما امروز روحي داريد بزرگ به عظمت آسمان و دريا وقلبي داريد پر مهر و روشن چون آفتاب گرم بهارانو اشكي داريد به معناي شبنم و لطافت گلهاي سرخ و دروني داريدبه پاكي برف و زيبايي دميدن شفق در صبح و شما امروز براستي غني هستيد. برگرفته از وبلاگ (يک دوست هم زبان)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
یه دیوانه
یه زنجیری نشته کنج زندان غم و غصه دلش پر زخم از خنجرهای نامردی جبین پر اخم از اندوه شیدایی نگاهی کرد بر دستان یخ کرده ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
شب شد خورشید رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست و جو می کرد ناگهان ستاره ای چشمک زد ! آفتابگردان سرش را به زیر افکند گلها خیانت نمی کنند
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه می خواند رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانـۀ برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده و اعتراف به عشقهای نهان و در این سکوت حقیقت ما نهفته حقیقت من و تو گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی بخش است
توی این سکوته غمگین دل تو توی این چشم های پر از صداقتت توی این نم نم بارون زیره پنجرهها ی عاشق میون این همه گلهای عاشق دل عاشقو غمگین من توی این سکوته غمناک بی قراره دیدنه تو توی این دقایق دل من هنوز اسیره اون نگاهته دل من اسیره اون چشای عاشقته شب های انتظاره دلهای ما کناره پنجره ها پنهون شده دل من به خدا عاشقو بی قرارته دل من ماله دله عاشقته ای غریبه دل تنهایی شبها تو چشام جز تو کسی نیومده ای شکوفهی سپیده دل های عاشقا دیگه بارون تو چشای من داره تموم میشه دیگه نگاهه تو مثه ابرا داره از من پنهون میشه تو که میگفتی من عاشقو بی قرارتم یه شب اومدم دیدم چشاتو بستی ای بی وفا هنوز به یادتم دیگهاون موقع ستاره من بی وفا شدش اخرین قولی که به من دا دی این بود که باهاتم تا اخرش ولی بی وفا بودی رفتی و منو تنها گذاشتی اره رفتی کناره همه ستاره ها ای بی وفا هنوز که هنوزه در انتظارتم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط سارا |
|
اگر فردا پایان کار دنیاو آخرین روز بود باز هم من یک درخت سیب می کاشتم مارتین لوتر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
یاد بهاران بر من فرود می اید بی انکه از شخمی تازه بار بر گرفته باشم و گسترش ریشه ئی را در بطن خود احساس می کنم و ابرها با خس و خاری که در اغوشم خواهند نهاد با اشک های عقیم خویش به تسلایم خواهند کوشید. جان مرا اما تسلایی مقدر نیست: به غیاب دردناک تو خواهم اندیشید که افسون پلیدی از پای درامدی و رد انگشتانت را بر تن نومیدی خویش در خاطره ئی گریان جست و جو خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
و امروز این سیل خروشان اشکانم است که مرا می شکند که مرا ناتوان می سازد وتو وتو تنها معبود و تنها معشوقم باز به حقارت بر من خیره می شوی نخواستن را در چشمانت می بینم, می خوانم و لمس می کنم ولی ... چگونه باور کنم ؟؟؟ چگونه باور کنم که دیگر مرا نمی خواهی آنگاه که من غرق نیاز تو ام و چگونه باور کنم دوری ام برایت یک آرزوست آنگاه که بی تو لحظه هایم تلخ و بی احساسند و تو.... تو دیگر مرا نمی خواهی و چگونه باور کنم؟؟؟ و امروز من حتی توان یاری خواستن ندارم شاید یاری دهنده ای نیست !!! به دادم برس !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
سلام دوباره سلام می دونی چقد دوس دارم بهت سلام کنم از جواب سلام دادنت خوشم می یاد وقتی میگی سلام قربونت برم یجوری میگی پس بازم سلام سلام عزیز دلم سلام عشق من سلام مهربونم سلام عزیزترینم سلام قشنگترینم سلام بهترینم دلم می خواد همش سلام کنم دلم می خواد حتی وقتی دارم می رم بگم سلام پس سلام چون یواش یواش وقت رفتنمه کاشکی تو هم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
سلام تولدت مبارک می دونم الآن می گی ....برو دیوونه بعدی می دونم الآن میگی من که تولدم نیست دیوونه اما مگه مرگم یه نوع تولد نیست پس تولدت مبارک بی خیالش!آره! نه گریه داره نه زنجه موره آره بابا کدوم دیوونه ای واس تولد یکی می شینه به زاری کردن همه لحظه های با تو بودن بوی مرگ می دن می دونم که اگه بتونم غرورم رو بکشم هنوزم می تونم تولد تو رو جشن بگیرم اما من شب چل و هفت تو رو هم گرفتم یجورا یی تو مردی پس تولدِ مرگت مبارک!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
سکوت می کنم برای سوگ سکوت هایی که مرا به تو می رساند و سکوت می کنم به یاد خاطره های تلخ سکوت سکوت هایی که اینقدر بین من و تو فاصله افکند و منتظر می نشینم و سکوت می کنم برای سکوت هایی که مرا در ذهنت برای همیشه به خاکستری ازخاطره مبدل خواهد ساخت و در سکوت آرام آرام می گریم به یاد عشقی که فراموشم کرد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
روزی ربودم از چهره ی معشوقی بوسی ندايی آمد که هم بی ادبی هم لوسی گفتم آخر گناهم چيست که اينچنين می گويی گفت لب رو رها کرده ای و رخم را می بوسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
دلم می خواد هر جا رسیدم داد بزنم داد بزنم و بگم عاشقتم ! دلم می خواد به هر بهونه ای اسم تو رو بیارم ! دلم می خواد همه بدونن که دوست دارم ! دلم می خواد... بی تو بودن چقدر سخته !بی تو موندن چقدر درد داره ! ام ا...! وقتی فکر می کنم که دلت رو به زور پس گرفتی و دادی به یکی دیگه ... آخ که چقدر سخته ! چقدر دوست داشتم الان پیشم بودی ! چقدر دوست دارم پیشم بودی و عین اولا می گفتی دیگه تنهام نمی ذاری ! بی تو بودن چقد سخته ! تو و اون چشمای نازت ! مواظب چشای قشنگت باش ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم حيف رؤيام که واسه تو از قشنگياش گذشتم حيف شب ها که نشستم با خيالت زير مهتاب حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب حيف فرصت هاي نقرام، حيف عمرم و دقيقم حيف هرچي به تو گفتم، راستي راستي حيف سليقم حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده حيف شاديم توي روزي که مي گن تولدت بود حيف هرچي که سپردم، حيف هرچي که نبودي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
پرودگارا ! تو آنی که آنی ، |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
به نام آنکه عشق آفريد تادر فراسوی ژديده های عالم به دنبال محبت باشيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط سارا |
|
بر بلندای غمگين ترين تپه جهان
به خط افق در آبی ترين آسمان می نگرم
چون رهروی خسته
نه ديگر
نه
مرا ديگر سر بازگشتی نيست
من به جنگ با خود آمدم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
اشک زمانی زیباست که برای عشق باشد . عشق زمانی زیباست که برای تو باشد و تو زمانی زیبایی که برای من باشی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
یادمان باشد از امروز جفايي نکنيم گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم ياور خويش بدانيم خداياران را جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
بـا تـو آغــاز مـي کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سارا |
|
يه ر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
تو رفيق خستگی هام تو پناه آخرينی تو چشمام تو خوب نگاه کن تا حرفام رو ببينی
واسه معنی صداقت چيزی جز اسمت ندارم هرچی دارم توی دنيا زير اون پاهات می زارم ای هميشه تُرو و تازه مثل دونه های شبنم تو فقط منو صدا کن تا بيام دورت بگردم تن من پيش نگاهت خيلی کوچيک وتو رفيق خستگی هام تو پناه آخرينی تو چشمام تو خوب نگاه کن تا حرفام رو ببينی واسه معنی صداقت چيزی جز اسمت ندارم هرچی دارم توی دنيا زير اون پاهات می زارم ای هميشه تُرو و تازه مثل دونه های شبنم تو فقط منو صدا کن تا بيام دورت بگردم تن من پيش نگاهت خيلی کوچيک و حقيره پس بزار قربونی باشه تا تو راه عشق بميره حقيره پس بزار قربونی باشه تا تو راه عشق بميره
یه لحظه چشمات رو ببند
دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ... چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ... و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي... دفتر عمر مرا ... با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
با چشمانی بسته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
با درد می نویسم... فریادی هستم که به تو نمیرسم
دلم بهانه ی تو را میگیرد ...بی تو تنها و غمگینم و حال نبودنت را تا اعماق وجود احساس می کنم خاطرات زیبایمان را در ذهنم تکرار می کنم...خاطراتی که دیگر برای تکرار انها فرصتی نیست اینجاست که جز حسرت خوردن چاره ای نیست مرسی غریبه |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|