![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
هرکه رفت...... پاره ای از دل ما را با خود برد.......... او که نرفته است................ اما......او که با ماست ........ از او بپرسید ؟. که چه می کند با دل ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
آنکه لایق تسبیح است بی نیاز از آن وآنکه نیازمند آن نالایق
بار الهی آنان که همه چیز دارند مگر تو را .... به صخره می گیرند آنان را که هیچ چیز ندارند مگر تو را .... آنان که فانوسشان را در دست دارند.... فانوس را در پشت سر خود می گذارند ،و سایه ها یشان جلوی آنها بپیش است ولیام شکسپیر
یارب خسته ام پناهم ده خدایا درماند ه ام درمانم ده خداوندا کمکم کن در این ماه عزیز من ،منی که در مقابل تو هیچ است و در مقابل خودش همه چیز ، این بنده سراپا گناه از تو طلب بخشش دارم زیرا که تو بزرگترینی ،زیرا که تو بخشنده ترینی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
دریا را پرسیدن عشق چیست گفت خشکیدن .... از گل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپر شدن.... از زمین پرسیدن عشق چیست گفت لرزیدن.... از آسمون پرسیدن عشق چیست گفت باریدن .... از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان نوایی از درونش گفت :جدایی
دوستی از عشق پرسید: فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت تو با یه سلام شروع می شی اما من با یه نگاه عشق از دوستی پرسید : حالا از نظر تو فرق ما دو تاچیه؟ دوستی گفت من با یه دروغ تموم میشم اما تو با مرگ
عشق یعنی یک سبد یاس سپید عشق یعنی دل سپردن بر امید عشقیعنی غایت دلدادگی عشق یعنی در نهایت سا دگی عشق یعنی یک بغل دلواپسی عشق یعنی وا شدن در بیکسی عشق یعنی سر سپردن تا فنا عشق یعنی اول و آخر خدا
و با قطره اشکی پا یان می دهند
می گویند عشق را با یک لبخند آغاز می کنند !. با یک بوسه به اوج می رسانند !..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
البته این نظر شخصی منه که عشق چیزیه که مردا ساختن واس گول زدن ما نه اینکه اونا ساخته باشنا..از اولش هم بوده اما نه به این معنی که الآن هس اینکه الآن هس و اسم عشق روش گذاشتن عقش نه عشق هوس،. عشق واقعی خیلی مقدس عشق واقعی تو دوره ما وجود ندارهنه اینکه دوس داشتن وجود نداشته باشه ها اگه یکی خیلی هنر کنه تازه می تونه یکی دیگه رو دوس داشته باشه تازه این دوس داشتنم شرایط داره چون دیگه شناخت مهم نیست تو باید تو نظر اول خو شگل باشی جوری که دل طرفو ببری ،خوب از این مرحله گذشتیم اگه می خوای دوست داشته باشم باید فلان کارو بکنی خوب این دیگه حتی از دوس داشتن پایین تره که البته دوستی و دوس داشتن مقام بالا یی داره این دوس داشتن فقط جنبه معامله داره یا اینکه جنبه ویترین بودن چون تو خوشگلی پس من دوست دارم وتو رو میبرم این ورو اون ور به همه نشونت میدم و میگم نیگا کنین من چه عروسک خوشگلی دارم ولی حتی قشنگترین عروسکا هم واس آدم عادی میشن و جذابیتشون رو از دس میدن حالا اگه یه کسی با شناخت یکی رو بخواد شرایط فرق می کنه مثلا همدیگه رو میشناسن بعد از یه مدتی می فهمن به هم علاقه یا با هم تفاهم دارن که این بهترین شکلش یه دوستی منطقی این وسط احساس حرفی واس گفتن نداره باید طبق قانون پیش برن حالا میرسیم به یه نوع دیگه دوستی یا بقول معروف عشق حالا تمام وجودم مال توست حتی یه لحظه با خودمون فکر نمی کنیم که این عشق نیس هوسبازیه عشق واقعی هیچ چیز از ما طلب نمی کنه و در مقابل دوس داشتنمون چیزی ازمون نمیخواد ولی اگه واقعا به معنی عشق فکر کنیم هی لاف عشق نمیزنیم اون موقع است که می فهمیم عشق با این شناختی که ما ازش داریم فرق میکنه عشق قانون نداره وتو بی چون چرا دوس داری نه دوس داشتن بخاطر نیاز عشق مقدس و ما نباید بخاطر هوسمون اون رو آلوده کنیم عشق یعنی رسیدن به مرحله ای که دیگه تو وجود نداشته باشی بلکه همه وجودت اون باشه عشق چیزی ازت طلب نمی کنه یا اینکه از جسمت چیزی نمی خواد اون روح آدماس که عاشق میشه نه جسمسشون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنها یم گذاشت ...در تنها ترین تنهاییش تنهایش مگذار
پناهی می خواهم اما نه در آغوشت شاید در کنجی دیوار سفر راز غیب این زندگانی است....، چون می روم هستم......، گر بمانم نیستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
نمیدونم چرا هر دفه صداتو می شنوم یجورایی میشم حتی موقعی که تصمیم قطعی دارم باهات بهم بزنم تا صداتو می شنوم یجورایی بگی نگی شاید کم می ارم
یجواریی بریدم، خسته ام، یجورایی،شایدم دیگه طاقت ندارم
یجورایی این حقیقت داره که کسی رو که باهاش خندیدی فرا موش میکنی اما اونکه باهاش گریه کردی هرگز من بیشتر اونایی رو که باها شون یا بخاطرشون خندیدم یادم رفته اما اونکسی رو که باهاش و بخا طرش گریه کردم همش تو یادمه من خیلی از اون لحظاتی رو که با هاش خندیدم یادم رفته اما نمی تونم موقعی رو که باهاش گریه کردم از یاد ببرم
یجورایی یه روز فک کردم عاشقت شدم اما حالا می فهمم شاید من دیوونه بودم آره دیوونه تو، تویی که شاید یجورایی دوسم داشتی اما عاشقم نبودی تو منو نمیدونم جادو کردی آخه من ،منی که رو غدی جواب هیچ پسری نمیدادم جوری که نصف پسرایی که منومی شنا ختن فک میکردن من یجورایی لالم حتی یه سری گفته بودن که من دچار افسردگی ام خنده داره نه تو که منو شناختی می دونی که من نه لالم بلک خیلی هم پر چونه ام نه دچار افسردگی ام باورش واس من سخت که اون حرفا رو در موردم بزنن به جرم اینکه دلم می خواست یه ساعت بشینم توی یه پارک و کسی مزاحمم نباشه شایدم اونا یه جورایی حق داشتن اما واقعاخود شما یکی رو تا حالا ندیدین بعدش اون یکی بیاد تو چشم شما نگاه کنه و بگه که شما باهاش یه هفته فرار کردین ورفتین خونش چه حالی میشین نه شما بگین دوس دارین چه بلایی سرش بیارین جرم من این بود که دلم نمی خواست بایکی از اونا دوس بشم اگه با یکیشون دوس بودم یجورایی حرفا پش سرم کمتر می شد تازه اینکه اون عوضی برگرده بگه که شما توی ختم بابات باهاش رفتی آخه کدوم پستی حا ضره تو ختم باباش یه هفته با یه پسر فرار کنه اونم یه عتیقه ای مث اون تازشم از اینا بگذریم من بابا دارم تازه سالم سالمم هس اصلا هم قصد مردن هم نداره |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
لبخند زد گفتم :لابد آشناست و آن وقت تمام سنگها شکل بهار شدند تمام دره ها شکل عابری که می رفت تا خواب قناری های قفس. پشت کرد گفتم لابد غریبه است آشنایی نمی دهد و آن وقت سایه ام را که در سایه اش راه میرفت برداشتم و پشت به تمام سایه ها کردم نه لبخندش آغاز راهی دوباره بود ونه حتی بیگانگی اش عداوت دیرین دل و دشنه نم نم باران غم سنگ صبورم را شکست زندگی جام بلورین غرورم را شکست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
گفتی:... تا آخر دنیا باهاتم،!!!...، حالا می فهمم چرا؟ همش می گفتی دنیا دو روزه!..! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
در حال گرفتن تصمیم اخرم دیگه نمی تونم با هات بمونم آخه می دونی دلم تنگ دلم ازت بد جوری گرفته یه پایان منطقی دیگه واقعا نمی تونم یک ماه تموم منتظر شدم تا روز تولدت بشه می خواستم جوری نباشه که فک کنی بخاطر کادو بگی نگی یجورایی دلخورم آخه من واس فردا برنامه ریخته بودم نمی تونم دیگه ازاین بی برنامه بودن تو خسته شدم میدونی منتظر بودم آره منتظر بودم منتظر اینکه هیچ بهانه ای نباشه که اگه باهات بهم زدم بگی مثلا واس کادو بود یا اینکه خیلی چیزای دیگه انقد چیزای کوچیک کوچیک تودلم تلنبار شده که دیگه واقعا طاقت ندارم یجورایی بگی نگی کم آوردم بد جوریم کم آوردم نمیتونم دیگه آخه تو چی داری که من بهت دل خوش کنم حتی ازت یه دل خوش هم ندارم روزی رو یادت میاد که گفتی اگه اون کارو واسم کنی دیگه قول می دم ازت اسمی نیارم من حالا هر چی خر شدم واست اون کاروکردم بعدش اومدی گفتی تو خیلی با معرفتی تو خیلی باحالی خلاصه بگی نگی یجورایی خرم کردی خوب دوباره از اول تو ازم سواستفاده تو ازروحم سواستفاده کردی نه از جسمم اون روزی که زنگ زدی به بابام گفتی من دوستشم بعد گفتی غلط کردم اشتباه شد نمی دونستم گفتم عب نداره می گذره اون که نمی خواسته اون که نمی دونسته نه با این حرفا نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چند روزیست به هر چون و چرا شک دارم ! به خودم به تو، به همین رابطه ها شک دارم! بسته ام بر ریه خویش ره اکسیژن به وفا داری ذرات هوا شک دارم !! آب تصویر تو را خوب نشانم می داد به زلالی دل آینه ها شک دارم گفته بودی که دلم قبله قلبت گشته ! به تو و سجاده وآیین خدا شک دارم !! خواستم دل بسپارم ولی انگار هنوز به صفا،عشق ، به احساس شما شک دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چند روزیست به هر چون و چرا شک دارم ! به خودم به تو، به همین رابطه ها شک دارم! بسته ام بر ریه خویش ره اکسیژن به وفا داری ذرات هوا شک دارم !! آب تصویر تو را خوب نشانم می داد به زلالی دل آینه ها شک دارم گفته بودی که دلم قبله قلبت گشته ! به تو و سجاده وآیین خدا شک دارم !! خواستم دل بسپارم ولی انگار هنوز به صفا،عشق ، به احساس شما شک دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
این اشکهای بی حساب ، قصری از آینه خواهد شد نما یانگر تو در آسمان ،برای عاشق ترین نادان! ، نادان ترین عاشق !.
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
"من رشته محبت تو را پاره می کنم شاید گره خورد و به تو نزدیکتر شدم " |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
اگه گفتم خدا حافظ: نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
آرزوهامو نگیر هر چی بخوای بهت می دم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
آدم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند .... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند . و قلبها جدی جدی میشکنند!!!!!! آدم ها شوخی شوخی لبخند می زنند .. ودل ها جدی جدی عاشق می شوند!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|