![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
نمی دانم زندگی چیست؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام اگر زندگی خروش جویبار است من سالهاست در چشمه جوشان زندگی جوشیده ام اما این واقعیت را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم ولی اشکانم به من نیاموختند که چگونه زندگی کنم
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ، امتحان ریشه هاست انتهایش می رسد نزد خدا ، ریشه ها هرگز اسیر باد نیست باید آن را سبز کرد ، باید آن را آب داد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
بامید روزی که یارم شوی انیس دل بیقرارم شوی ببخشی مرا طاقت بی کران کران تا کران در کنارم شوی نشینی ببالای بالین من تسلی ده قلب زارم شوی نیوشی تو اسرار پنهان من ز جان محرم وپرده دارم شوی نویدی زوصلت به نوذر دهی ز جان مونس وغمگسارم شوی سپردم دل و دین وایمان ترا بامید روزیکه یارم شوی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
می روید! او را صدا نخواهم کرد اگر ارزش ماندن داشت نمی رفت و
اونروزا فکر می کردم آخه چرا من نمی تونم کسیرو دوس داشته باشم فکر می کردم حتما مریضم اما حالا می فهمم من مریض نبودم یا اگه مرضی چیزی داشتم کاشکی همیشه به اون مرض دچار باشم بنظرم بهتر از مرض خیانت باشه
آخه چرا مگه من به تو ضرری رسوندم آخه مگه کم بهت محبت کردم خوب محبت کردن منم اینجوریه دیگه همه که نباید مث هم باشن همه که...بی خیال بابا اگه اینجوریه واس منم مهم نیست میدونی چیه تو ارزش نداری تو لیاقت نداری نمی شه کاریش کرد مث عقرب می مونی بدون دلیل می زنی شاید من ادای عقرب رو در بیارم اما نیش نمیزنم همش بازیه اما تو توکه ادای مرغ عشق رو در می یاوردی بد نیشی زدی شاید من بروی خودم نیارم اما خیلی چیزا می دونم از همه مهم تر اینکه تو لیاقت نداری کاریشم نمیشه کرد هر کی یجوره فکر نکنی عاشقت شدم که اینجوری می نویسم نه داداش من این حرفا نیست بقول خودت معرفتت نمیره واس اینه که دلم رو سوزوندی وگرنه من که با عشقای جانسوز و نمیدونم این چرت وپرتا میونه ندارم اما بحثم بحث دوستیه که تو بی معرفتی سنگ تموم گذاشتی منو باش که وقتم رو با تو تلف کردم باهات حرف زدم اما تو لیاقت حرفای منو نداشتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
چه گویمت که چه از دست یار می گذرد ؟ بمن هر آنچه که ازروزگار می گذرد؟ زیار شکوه کنم یا زروزگار ،چه ها ؟ ز یار بر من واز روزگار می گذرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
تو ارزش دیدن نداشتی اما من وقتم رو تلف کردم و نگات کردم تو ارزش موندن نداشتی اما من باهات موندم تو ارزش بودن نداشتی اما برا من بودی تو اصلا ارزش نداشتی اما من برات ارزش قائل بودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
تو مرا باور نداری باورم کن باورش سخت است می دانم اما باورم کن باورش می ارزد این نگاه را باور کن این تمام هستی است من به تو می بخشم این نگاه ساده را.... ای دریغ از این همه خود خواهی.... من تو را باور کردم و تو چه کردی با این دل ساده زود باور من. من به تو بخشیدم وتو آن را پس دادی ،آه آیا نیمشب برسر گور من خواهی خندید؟ وبه خودمی گویی عاقبت مرد عجب .. دست در دست دیگری رو به سوی دیگران پیش خواهی رفت و به او می خندی وبه او می گویی باورت دارم باورت خواهم داشت ومن، من به تو می خندم وبه او وخودت می دانی پس از این وقبل از این بارها گفتی وخواهی گفت باورت دارم باورت خواهم داشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت خون می روید در ابعاد این عصر خاموش ، من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم . بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است . وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد . وخاصیت عشق این است...
ریشه روشنی پوسید وفرو ریخت و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت از مرزی گذشته بودودر پی گمشده می گشت کوهی سنگین نگاهش را برید صدا از خود تهی شد وبه دامن کوه آویخت . پناهم بده ای تنها مرز آشنا پناهم بده . و کوه از خوابی سنگین پر بود خوابش طرحی رها شده داشت صدا زمزمه بیگانگی را بویید . برگشت و فضا را از خود عبور داد برگشت. و در کرانه نا دی دنی شب برزمین افتاد. کوه از خوابی سنگین پر بود . دیری گذشت خوابش بخار شد طنین گمشده به رگ هایش وزید. پناهم بده ای تنها مرز آشنا پناهم بده . سوزش تلخی بر تارو پودش فرو ریخت خواب خطا کارش را نفرین فرستاد ..... ......و نگاهش را روانه کرد انتظاری نوسان داشت نگاهی در راه مانده بود و صدایی در تنهایی میگریست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
من خردمندترین مردمانم زیرا یک چیز می دانم وآن اینکه هیچ چیز نمی دانم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
امشب به اوج آسمان پرواز دارم امشب صفای باطنی پر راز دارم امشب به تدبیری شکستم قفل هجران امشب به سینه یک سبد آواز دارم امشب برای من شب دیدار عشق است امشب امید اندکی اعجاز دارم امشب شب شیدایی اوج جنون است امشب به هر نغمه دلی دمساز دارم میخوانم امشب چون رها هستم کنارت امشب نیاز مبرمی بر ناز دارم امشب به تو می گویم دیوانگی کن زیرا به لطف تو دلی طناز دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
Every night when the world night when the world Dreaming close my eyes and think of you gf the wish g cast upon the brightest star could magicallycome true the dawn Would brihg my closer to you . thers homher that gd rather be then with you your lips against mine your arms sheltering me. Theres a special placa in my heart . where your lught always burns bright . and hough today were for apart . you ll warm . may dreams tonight…….for |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
انجیر کهن سرزندگی اش را می گسترد زمین باران را صدا میزند گردش ماهی آب را می شیارد باد میگذرد. چلچله می چرخدو نگاه من کم می شود ماهی زنجیری آب است ،ومن زنجیری رنج نگاهت خاک شدنی ،لبخندت پلاسیدنی است سایه را بر تو فرو افکنده ام،تا بت من شوی نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم ؛ به تو میرسم ...تنها می شوم کنار تو تنهاتر شده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
به فکرمن نمی رسید اصلا بدونی عشق چیه؟ اونیکه دنبال همه ست یا اونکه عاشقت کیه ! اصلا نمی اومد بهت که عشق و حتی بشناسی اما دیدم که مثل تو عاشق نمی شه هیچ کسی!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 4:6 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
به فکرمن نمی رسید اصلا بدونی عشق چیه؟ اونیکه دنبال همه ست یا اونکه عاشقت کیه ! اصلا نمی اومد بهت که عشق و حتی بشناسی اما دیدم که مثل تو عاشق نمی شه هیچ کسی!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
سفر که دست خودم نیست جاده می بردم اگر سوار نباشم پیاده می بردم اگر که سربسپارم به عشق یار ودیار بدون سرو دست و پا، فتاده می بردم اگر که پا بفشارم فرو روم در خاک بدون خویشتن از خویش ساده می بردم سفر تمام ندارد سفر همیشگی است خلاصه شرح دهم بی اراده می بردم ببخش بر من اگر پای بست راه شدم سفر که دست خودم نیست جاده میبردم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:49 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
کسی از تو نمی خواهد غزل پرداز من باشی فقط من آرزو دارم شبی همراز من باشی شیرین خسروی آمدی آندم به دیدارم که دیگر دیر بود گفتی از بودن ولی رفتن مرا تقدیر بود عباس داکانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|