![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
زیر این طاق کبود.......یکی بود یکی نبود ...... مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود........................ اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس............................... همه آرزوهاش پر کشیدن بود و بس........ تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت...............چشش افتاد به قفس.............دل اون بد جوری سوخت.. زود پرید روی درخت............ تو قفس سرک کشید.......... تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید ........................... دیگه طاقت نیاورد.رفت توی قفس نشست........................ تاکه ازحرفای مرغ شاپرک دلش شکست.................. شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم....بریم تا اون بالاها سوار ابرابشیم یه دفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شدبارون از برق چشاش روی گونش جاری شد.......... شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید.... با خودش یه عهدی بست .....نفس سردی کشید..... دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت......... توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت ............................... تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید......آسمون سرخابی شد ، سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زد و یخ............................................................ مرد و موندگار نشد چشاشو رو هم گذاشت ................................................................... دیگه اون بیدار نشد ..... مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد................................ نگاهش به آسمون ....تا که دق کردش و مرد.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
چندی است در کنار جاده مه گرفته پر پیچ و خم تنهایی به انتظار نشسته ام تا تو بیایی . می دانم جز تو مرا همدمی نیست . رازهای درونم را می توانم با تو بگویم . بیا تا بگویم قلب من با هر تبش خود چگونه آهنگ دوستی میزنه..
واژه افسوس را زمانی می توانی به درستی معنی کنی که در تعریفش از همه حسرتهای زندگیت کمک گرفته باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند وانکس که نداند وبداند که نداند لنگان خرکِ خویش به منزل برساند آنکس که بداند ونداند که بداند بیدار نمایید که در خواب نماند وانکس که نداند ونداند که نداند در جهل مرکّب تا ابدالدهر بماند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
وقتی شبیه آیینه ها مهربان شدی من یک ستاره ماندم و تو کهکشان شدی غمگین و دلشکسته به راهت نشسته ام از آن شبی که خاطره ای بی نشان شدی با من سخن بگو که منم آشنای تو ای آشنا که با دل من همزبان شدی می بینمت که پشت تن بوته های یاس پروانه خیال مرا آشیان شدی وقتی نشست مهر نگاهت بر جان من چو عشق در خزان دلم جاودان شدی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
گور من بگشوده لب،خندد ای مسکین بیا خاطرت آسوده سازم،زین غم دیرین بیا تا بکی چشم انتظاریوسفی، یعقوب وار بس کن این افسانه را ،دیگر مباش امیدوار گریم و گویم که دل رنجیده ،نالانش مکن ناامید از دیدن آن شاه خوبانش مکن من نمیمیرم که تو پنهان کنی عشق مرا عالمی باید بداند قصه مهر مرا کلبه ام ویرانه از آه سحرگاهان شدست عاقبت او بشنود آهنگ محزون دلم غرقه در دریا نگردم، آرد او بر ساحلم قا صدک می آید و پیغام یارم می دهد نور امیدی به چشم اشکبارم می دهد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
گفتم شاید ندیدنت از خاطرم دورت کنه...........................دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه .................. گفتم صداتو نشنوم........................................ شاید که از یادم بری...................دیدم تو. گوشام جز صدات.......... نیستش صدای دیگری............ ندیدن و نشنیدنت .......عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم دل بی توپرپر شد و گم شدو مرد .......... بعد از تو باغ لحظه هام ....... حتی یه غنچه گل نداد.... همش می گفتم با خودم نکنه بمیرم و نیاد........................................................... امروزو محتاج توام...........من نمیگم دلم میگه فردا که مردم نیا چه فایده توش داره دیگه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
ما معمار آینده خود هستیم از این رو نباید از راه حقیقت دور شویم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
کاش به دل دلدار بودیم و کاش به عشق عاشق بودیم ، کاش به مهر مهرورز بودیم و کاش به صدق صادق بودیم کاش به جان جانبان بودیم کاش به رحم رحمان بودیم ، کاش به نگاه نگاهدار بودیم ، و کاش به راز رازدار بودیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
و میبینم اجسام بی هویت را و می چشم بدون آنکه لذتی ببرم اگر عمری دگر باشد برعکس عمل می کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سرزغم توچون کشم بی تو بسر نمی شود گر تو سری قدم شوم گر تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آنِ منی کجا روی بی تو بسر نمیشود تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دوصد تاه شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|