![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
|
اونروز مث همیشه داشت واس خودش ول می گشت یه دور دو دور وای هوا چقدزود تاریک شد باید زود برگرم خونه اما ولش امروز که مامان وبابا نیستن می تونم یکم بیشتر بمونم تازه اینجا خطری منو تهدید نمیکنه چونکه اینجا همه منو میشاسن ومغرورتر از همیشه دور سوم رو شروع کرد از کنار آبنما گذشت یه نگاه سطحی و مغرور مث همیشه به پسرایی که اونجا ولو بودن اینا همشون می دونستن که این دختر اهل پا دادن به اونا نیست ازکنار اونایی که داشتن تنیس بازی میکردن گذشت داشت با خودش فکر می کرد بهتره برگرده که یه سایه بهش نزدیک شد باخودش فکر کرد بهتره یکم کنار آبخوری بشینه بعد بره..... ببخشید میشه چند لحظه مزاحمتون بشم یه نگاه مات ....وشروع کرد به حرف زدن ....اولین آدمی بود که بنظرش بد حرف نمیزد خیلی جالب حرف میزد خنده دار بود تقریبا یه ربع ساعت پسر حرف زد بدون اینکه دختر کلمه ای حرف بزنه پسر تصور کرد که دختر کلا لال و نمی تونه صحبت کنه ......ببخشید آقا شما یه سکه دارین می خوام به خونه تلفن کنم واین شروعی دیگر بود برای سرنوشتی دیگر برون نمی رود از خاطرم خیال وصالت اگرچه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|