![]() |
![]() |
|
| خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه |
"همه ما ترکیب شگفتی از خاک و ملکوتیم ......عشق و نظم ........ودر اوج لذت در هم آغوشی ساخته میشویم و به همین دلیل است که دائماً به دنبال لذتیم از خاک بر می آییم و به افلاک می رسیم . ما خاکیم وخاک ما را پس میگیرد " |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط سارا |
|
سلام من نه پستم نه دزدم فقط قرض گرفتم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
شاید این راست باشه که اونی رو که باهاش گریه کردی همیشه تو یادت می مونه اما من مطمئنم از اونی که گریت رو درآورده یاد خوشی نداری حداقل من که اینجوریم خنده داره نه هاهاها آره واقعا خنده داره وقتی که گریه یه نفر رو در آورده باشی اما اگه یه روز گریه یه نفر رو در آوری منتظر باش تا یکی پیدا شه وگریت رو در بیاره |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
اونروز یه روز بود مث همه روزای خدا اما یه کوچولو فرق می کرد چون تو متولد شدی!نه اینکه تولدت با شه ها نه اونروز تو تو دلم به دنیا اومدی من بزرگت کردم مث یه مادر ازت مراقبت کردم راسته که میگن اولاد بیوفاست بی خیالش دنیا نه به قبلیا وفا کرده نه به بعدیا نمی تونم بگم ولی به تو هم وفا نمی کنه.....................................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 6:2 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
ونه این بار که باریست گران بار الماس به دریاچه نور بار حرفم پر زسخنم حرفها دارم باتو ای که از بارالماس گرانمایه رتری ونه شاهد بر سخنم من پر زسکوتم امشب بار دیگر بار من امشب ، بار سکوت ودر آن وهم سکوت فریاد خواهم زد که دلم می خواهد ،که دلم میداند شاید این بار بار آخر باشد شانه های لرزانم تاب این بار گران نیست مرا چشم های ترسانت در عقیق دل من ناله ای زار زدند راهرو راه بر من بست ولی راه من ز،او جداست با تو هستم هیچ می شنوی این صدای خرده های مرا با تو هستم ای چشم صحرا با تو هستم ای شانه های سکوت با تو هستم ای جویبار ای که نامت نامی از اصحاب سکوت این منم فریاد، خروش این منم آواز ،صدا هیچ در یادت هستم با خودت می گویی که دلی دلتنگ من است با تو بودم در رویا لیک اینک تنهام |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 4:56 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
من همین الآن که ساعت۳:۴۵ دقیقه صبح سوم شهریورماه بدنیا اومدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:48 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
امشب گرفته اشکم یاد تورا بهانه برسنگفرش کوچه دلتنگی غریبیست آه ازعبور سردت فریاد از این زمانه باران که آیتی بود ازشعرهای رویش بی تو از خاطرش رفت صدها سبد ترانه یک آسمان امیدم در زیر خاک رفته آتشفشان خفته کی میکشد زبانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا 20 ساله
من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري ست. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند |
| آرشیو موضوعی |
|
بگی نگی شایدیجورایی دیوونگی |
|
RSS
|