تبليغاتX
یجورایی بگی نگی شاید یجورایی عشقولانه
خاطرهای الکی . شعرهای آبکی . متن های ادبی . عکس های بیمزه
 
سلام سلام سلام

یه سلام بهاری

یه سلام عیدانه عیدتون مبارک خوب باشین و شاد

منم خوبم یعنی عالیم امیدوارم سال جدید برا من ودوستامو دوستاشون سال پر برکتی باشه

راسی یادتون نره برام عیدی بزارین

عید همه عاشقا مبارک عید عشق منم مبارک عشق من عزیزترینم عیدت مبارک

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه هفتم فروردین 1388  |
 
هدف ها سوخت آتشدان موفقیت ما هستند

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 

وای که چقد تو رو دوس دارمو می میرم واس تو تا همیشه توی قلبم

میمیرم واس چشما ی قشنگت بگو     بگو         بگو دوسم داری

دیگه نگو نمی یای که می میرم

وقتی که نیستی بهونه می گیرم

بازی نکن با دلم که می میره

بیا که دلم پیش قلب تو گیره

نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی

نکنه که بی وفا بشی بخوای منو دک کنی

نکنه که می خوای بری بازم می خوای بد بشی

شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی

تر خدا وقتی میام نگو دیگه دیره

نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره

نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدامو

نگو نمیفمی دیگه معنی حرفامو

وای که چقد تو رو دوس دارمو می میرم واس تو تا همیشه توی قلبم

میمیرم واس چشما ی قشنگت بگو     بگو         بگو دوسم داری

دیگه نگو نمی یای که می میرم

وقتی که نیستی بهونه می گیرم

بازی نکن با دلم که می میره

بیا که دلم پیش قلب تو گیره

نکنه که دیوونه شی به عشق من شک کنی

نکنه که بی وفا بشی بخوای منو دک کنی

نکنه که می خوای بری بازم می خوای بد بشی

شاید واست عادی شدم می خوای ازم رد بشی

تر خدا وقتی میام نگو دیگه دیره

نگو که دلت یه جای دیگه ای اسیره

نگو نمیشناسی تو دیگه رنگ صدامو

نگو نمیفمی دیگه معنی حرفامو

 


 

هرگز برای عاشق شدن ، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش ، گاهی

در انتهای خارهای  یک کاکتوس به غنچه ای می رسی

که ماه را بر لبانت

می نشاند

 

منتظر موندم به راهت تا همیشه .................

چش به راهت مونده بودم پشت شیشه ....

انتظارت سخته مث مردن دل.......................

........... مثل عشقی خواب و باطل

وای اگه فردا بیاد باز تونیایی...................

 وای میخوام داد بزنم ....................................................................

از این جدایی................

....................... وای دیگه مردم دیگه مردم از این جدایی

................ چقد تو بی وفایی...............

 مگه من با تو بد کردم خدایی .................................................................

مگه من با تو بد کردم خدایی..............

 هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم.................................

 هر کار میخوای بکن ولی بگو نمی ری از کنارم...................

 میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم ......................

هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم .......

تر خدا مث غریبه ها دلم رو هی نرنجون............................

.................. تر خدا دشمنام و بروی من انقد نخندون

 بخدا من می میرم از این جدایی.........................

........................................... بخدا من میمیرم اگه نیایی ......................................

...................بخدا من می میرم از این جدایی

...................... بخدا من میمیرم اگه نیایی ................................

اگه فردا بیادو باز تو نیایی

اگه فردا بیادو باز تو نیایی

اگه فردا بیادو باز تو نیایی

اگه فردا بیادو باز تو نیایی

 

 

ما را نمیبری به تماشای خویشتن

تنگ بلور چشم مرا شوکران شدی

 

 

عاقل بودن نوعی دیوانگیست که خوب مورد استفاده قرار می گیرد

 

سیرابم کنید

با فرات لبهای مهربان

با کوثر عاشقی

زمانی نمانده

تا از خود رها شدن

در عطش

تا فردا تا صبح عاشقی

                                            

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن.... بخشيدن .... و فراموش کردن.... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن

                                     

 

رو به ساحل روبه دریا مثل عشق

می نوازم نی لبک را مثل عشق

رمز آبی بودنت را آسمان

می کند تقسیم با ما مثل عشق

تا غزل اعجاز چشمت را سرود

نام سبزت شد معما مثل عشق

با تو رفتن تا به اوج آرزو

جرم سنگینی است آیا مثل عشق

با تو پایانی ندارم ساده ام

مثل باران مثل دریا مثل عشق

  :::www.taranehha.ws:::


                              

دیگه دیوونه شدم نمیدونم چرا ولی احساس گناه میکنم چونکه آخرین دفعه ای که با هم دعوامون شد اصلا دلم نمی خواست که بهم زنگ بزنی دلم می خواست که تو دیگه زنگ نزنی و منم با خودم فک کنم که یجورایی تو مقصر بودی چرا که خیانت کردی آره تو خائنی عین یه زندونی شدم هر طرف بر می گردم دیوار می بینم      نمی خوام از این زندان بیرون بیام اما تو این زندونم   دیگه هوا واس نفس کشیدن نیست  می خوام تو بیرونم کنی می خوام چرا نمیکنی این همه ولی دیگه نمی تونم میثدونم اگه که تمومش کنی  منم تموم میشم میدمنم که نمیدونی چقد خاطرت رو می خوام می دونم که نمیدونی عاشقتم  نمیدونی که هر دفه میری بیرون دیوونه میشم نمی دونی وقتی که یه ساعت بهم زنگ نمی زنی چه فکرایی تو سرمه

                                             

                                                              

 

                                         

ديروز که چشم تو بمن در نگريست
خلقي بهزار ديده بر من بگريست
هر روز هزار بار در عشق تو ام
ميبايد مرد و باز ميبايد زيست
عاشق نتواند که دمي بي غم زيست
بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست

 

                                                                                  

                                                          

دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ    .......     دوستی تلفیق شعور من و توست    .........         دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا،،،،،،،،، دوستی حس عجیبیست میلن آفتاب و آب

 

 

دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند مگه اين که يکيشون برای ديگری بشکنه

 

دنیا آینه ایست که به هر کس بازتاب چهره اش را مینماید

نوزده فرودین

 

                            

خون من یعنی وجودم
بی خون من هیچو پوچم
بارها در عشقنامه نوشتم

خون من مهر وجودت

 


چرا هر دفه اینجوری می شه چرا هر دفه که میایم عین بقیه آدما با هم حرف بزنیم   راستی قبول کردم می دونی چی رو اینکه می گفتی گریه سلاح زنه هیچ وقت فک نمیکردم خودم روزی از این سلاح استفاده کنم اما امروز تو منو مجبور کردی من برای اینکه حرف خودم رو به کرسی بشونم برای دومین بار از این روش استفاده کردم آخه دفه اول خیلی خوب امتحانش رو پس داده بود اما دیگه اینکارو نمی کنم اما قبول کن تقصیر تو بود آ


 

                         

تو ای زیباترین شعر رهایی

تو ای گلبرگ سرخ آشنایی

میان کوچه های قلب تارم

به دنبال تو می گردم کجایی؟

 

                                     

تنها گذشته فنا نا پذیر است

 

 

 


 

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل نبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب

                                        جهان و هر چه در او هست از تو یار از من


برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب

                                        جهان و هر چه در او هست از تو یار از من


با شوری وصف ناشدنی ابرهای سیاه و تاریک را کنار می زنم و از خورشید می خواهم تا حرارت سلامم را به تو برساند .....

سلام ای کوه استوار و ای اشتیاق گلها برای روییدن . سلام ای ترنم باران در صبح .

بیستم فروردین

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما میشکنه

 

 

 

 

الهي بميرم سياه پوشت کنم نه آنکه بمانم و فراموشت کنم

 

 

اتفاقی که هیچ وقت نمی خواستم بیفته افتاد آره نمی خواستم بهت قول بدم اما حالا که بهت قول دادم بد جوری ترسیدم آره باورت می شه من ترسیدم از اینکه یهو یجورایی دیوونه بشم من ترسیدم  چون ما خیلی چیزامون با هم فرق میکنه خیلی چیزا که برا من مهمه برا تو مهم نیس می ترسم میترسم از اینکه نتونیم  اونموقع تو منو مقصر می دونی تو میدونی که من از مسئولیت بدم می یاد دلم نمی خواد به کسی متعهد باشم  می دونی چند روز پیشا داشتم با خودم فک می کردم یجورایی این رابطه رو تا بیشتر از این نشده تمومش کنم اما  وقتی که دعوامون شد فهمیدم که خیلی می خوامت فهمیدم بدون تو زنده نمی مونم تا فرداش که تو زنگ زدی عین دیوونه ها شده بودم همش گریه می کردم تو نمیدونی وقتی اون شب زنگ نزدی چی بروزم اوردی نمیدونی که تا ص2بح همش بیدار بودم گریه می کردم و فال می گرفتم با همه این حرفا ولی بازم می ترسم

 


 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386  |
 

امشب می خواهم از پله های آسمان بالا روم واز دامن چمنزار شب پولکهای ستاره نشان بی شماری بر چینم وبا خورجینی سرشار از سخاوت آسمان به زمین تاریک و ظلمت زده فرود آیم تا از پرتو ستاره ها در هر خانه بی فروغی چشم نوری جاری گردد

 


ای کاش به خلقتم نگه می کردم

زان پیش که خویش رو سیه می کردم

بر من تو سلامتی ز خود بخشیدی

شکرانه نعمتت گنه می کردم

فرخنده کسی که از گنه برگردد

مس بوده ولی به تو به چون زر گردد

با پای پیاده طی کند دریا ررا

بی آنکه ز آب ذره ای تر گردد

پای خود را بسته ام بر پای دل

مانده ام چون غافلان شیدای دل

گر برون نایم ز عصیان وای من

گر برون ناید ز غفلت وای دل


بادبادک زمانی به هوا میره که با باد مخالف رو به رو شه

 


تو آن غزلی که ترس به زبان آمدنت منزوی ام کرده

 


 

تو را دوسنت دارم ، هزاران بار بیشتر از آن عکس به جا مانده ،بیشتر از رد پاهایی که هر شب در کوچه می مانند ،بلندتر از ستونهای نامریی آسمان، تو چه سبز باشی،چه سپید چه رنگ دریاچه های تنهایی و چه بوتهای خرد باشی ،چه پروانه ،باز هم تو را دوست دارم

 


 

تو یک آسمان کمتر از ابتدای خدایی

همان ابتدایی که هیچ انتهایی ندارد

 

دلا معاش  چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد


روزی که با دوشاخه گل آمد سراغ من**در چشم او امید و به قلبش نوید بود
گفتم به او سلام، بفرما ،خوش آمدی**در دست او دوشاخه ی یاس سپید بود
بر لب تبسمی به قشنگی مهر و ماه**صد عیب اگرکه داشت زمن ناپدید بود
او آبشار مهر و صدای رسای عشق**آوای او برای دل من جدید بود
با هر تبسم اش غمی از قلب من زِدود**عشقش چوخون پاک به قلب و ورید بود
با هر کلام غنچه ی لبهای او شکفت**لرزان زهر کلام دلم همچو بید بود
چشمش پیاله ی می مرد افکن و خُمار**سُکر آوری آن می و ساغر شدید بود
طعنه به ماه می زند از جلوه ی جمال**رخشنده چهره ی او همچو شید بود
«
جاوید» ماند در دل من لحظه ی وصال**چون کان عشق و معدن مهر و امید بود

 

 

 

 

 

روی نگار در نظرم جلوه می نمود

وز دور ، بوسه بر رخ مهتاب می زدم

شط چشمان تو جولانگه هر ناخدایی نیست

                                              بر این امواج سر کش تن سپردن مرد می خواهد

 

 

 

شوریده و آزرده دل و بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

دیوانه تر از مردم اگر هست

جانا به خدا من به خدا من به خدا من

 

 

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق آنست که صد دل به یک یار دهی


 

قدمهایم را شمردم و دانستم به اندازهع قدمهایم می توانم دوستت داشته باشم !!! اگر تعداد قدمهایم را گفتی ؟؟؟؟؟؟

 

         

 

گفتی که من نمیشکنم عهدی رو که باتو بستم

گفتی تویی بعد خدا همونی که می پرستم

یه روز دیگش یادم میاد چه عاشقونه گفتی

بگو کجا گریه کنم وقتی که بی تو هستم

برگرد بیا ببین تو رفتی من شکستم

آواره غربتم عمری بی توهستم

حالا تویی باید بگی کجا برات بخونم

گریه کنم از ته دل به یاد تو بمونم

 


 

 

 

میدونی! نه نمیدونی   تو هیچی نمیدونی اگه می دونستی اینجوری نمی گفتی تو هیچی رو نمیدونی اگه می دونستی اینجوری سوهان روحم نمی شدی می دونم که اول خودم کرم کردم میدمنم که خودم گیر دادم میدونم خیلی هیچی نگفتی اما من اولش بهت گفتم که می خوام دعوا راه بندازم تو چرا گفتی یعنی واقعا بنظرت من انقده لوس اومدم به درک !!!!!! نه اینکه جای تو تو درک باشه ها هنوزم یجورایی دوست دارم ولی تو ............. گفتی زنگ می زنی و زنگ نزدی حالا واس من دم از عاشق بودنم می زنی آره واقعا بدردت همونا می خوره که دم ازشون می زنی آره منی که بخاطرت فقط بخاطر تو یجورایی از خیلی چیزام گذشتم         نمی خوام منت بزارم اما تو هیچی نمیدونی از چیزی گذشتم که خیلی برام عزیز بود تازه این مال موقعی بود که هنوز اینجوری دوست نداشتم حالا که فهمیدی حالا که ازم اعتراف گرفتی داری اذیت می کنی اما من      تو می دونستی که من چقد اونجا رو دوس داشتم ولی چون تو گفتی گفتم باشه    تو می دونستی که دوستام برام ارزش دارن اما چون تو گفتی گفتم باشه     تو می دونستی خیلی چیزا رو می دونستی اما من بخاطرت       تو گفتی   تو   تو یه احمقی منم از تو احمق تر که دل به یه احمق بستم   من مسخره تو نیستم عروسک بازی دیگه تموم شد     خیلی نامردی خیلی بدجنسی    دیگه ازت خسته شدم آره بعد یه سال هنوزم منو نشناختی    من از اون دوستای احمقت بدم میاد   آره من خیلی بیشعورم که حالا از این ناراحتم که چرا تو رو ناراحت کردم تونمیدونی اما وقتی داشتم باهات حرف می زدم فشارم رو صفر بود تمام تنم یخ کرده بود هیچ می دونستی الان داشتم عکسات و یادداشتهات رونگاه می کردم یه لحظه به ذهنم رسید همه رو یا بسوزونم یا پاره کنم اما دلم نیومد نمیدونم چرا ولی احساس گناه کردم                 من چرا چرا من باید این احساس رو داشته باشم نمی دونم شاید یجورایی حقمه آخه منم کم اینو اون رو اذیت نکردم می دونی دنیا خیلی کوچیکه            یه عهدی بود میون ما   دیگه نه دیگه اذیتم نکن شاید اگه زودتر صبح بشه تکلیفمون روشن بشه میدونی که فردا شنبست پس صبح من بیکارم پس تو زنگ می زنی اینو من مطمئنم البته قرار بود فردا رو من زنگ بزنم که تو رو از خواب بیدار کنم اما من اینکارو نمیکنم مگه من ساعت توام که منو کوک کنی یروز که خواب بمونی می فهمی           حقم این نبود حالا دیگه من لوسم باشه  بی خیالش ولی توجیهی براش نداری هر چند که اگه تویی انقد می پیچونی مگه من                                                                      چیکارت کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
 

اگر دورم زدیدارت

دلیل بی وفایی نیست

وفا آنست که نامت را

همیشه زیر لب دارم

                

                    

 

بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم

                                           به جز عشق به جز عشق دگر کار نداریم

درین خاک درین خاک درین مزرعه پاک

                                           به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم

 

 

 

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

                                      غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره ویره

                                       غم یا رو غم یارو غم یار

 

گفتم دگر ز سر برون شده از سر هوای تو

وین دل وگرنه در تپش ونی برای تو

دیدم بهانه بوده دریغا صبوری

اینک من آبدیده ترم در جفای تو

 

 

 

 

گل امید به هر شاخه غنچه غنچه فسرد

نهال آرزو از باد شاخه شاخه شکست

سرشک تلخ زهر دیده قطره قطره چکید

غبار مرگ به هر خانه ذره ذره نشست

این شعر هیچ مناسبتی با روحیه من نداره البته در حال حاضر

 

 

نرگس نشدم دردا ! تا تاج زرم باشد

چون لاله نصیبم شد خونین جگری عمری

نمی دونم !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه دوم دی 1385  |
 

                                         من سردو خاموشم ولی دیشب که عاشق می شدم

                   از هر شبی تاریک تر راه تو را می آمدم

 

                                               

                                           

 

 

 

 

گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد

لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودان

                 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نوزدهم آذر 1385  |
 
                                             
|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

وقتی با منی حواست و جمع کن ....... وقتی پیشمی شیطونیتو کم کن

نه این ور نه اون ور فقط خودمو نگاه کن

                          نه این ور نه اون ور فقط خودمو نگا کن

وقتی که منم نیستمو تنهایی ...تو کوچه و خیابون یا که هر جایی

                 نه این ور نه اون ور

جلو پاتو نگا کن .....

چشمات واس من ..نگات واس من

تا حرف می زنی

               صدات واس من

تا ناز می کنی

             ادات واس من

بگو چشماتو از غریبه می بندی

بگو هیچ جا بلند بلند نمی خندی

                بزار تا به همه آدما ثابت شه

           که تو به عشق من همیشه پابندی

چشمات واس من نگات واس من

       تا حرف می زنی صدات واس من

                           تا ناز میکنی ادات واس من

حتی گل خنده هات واس من

وای بحالت اگه غیر از این باشه

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

می دونی که خیلی بی شعوری می دونی که خیلی احمقی تو فکر می کنی فقط خودت حق داری که نا راحت شده باشی تو فکر می کنی که من دوس داشتم اون حرفو بهت بزنم اما من از اولش هم بهت گفتم با من از این حرفا نزن بهت گفته بودم اما بخاطر خودت اون کارو کردم بخاطر خودتبود تو فکر می کنی این غرور تو بود که شکست نه به جان خودت که از جان خودم برام عزیزتره وقتی داشتم اون حرفای صدتایه غاز رو تحویلت می دادم خودم بدتر از تو بودم اما چه کنم که مجبور بودم چه کنم که چاره ای نداشتم نمی دونی  ولی بدون بهت گفته بودم با من از این حرفا نزن نگفته بودم

پنج شنبه                   12:20               دوم آذر

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 بهانه

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه ام را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای

ومن برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

نگاهم کن!!

چرا که من در نگاه تو دوست داشتن را بارها تجربه کرده ام ،و بارها تجربه کرده ام ، جاده تلخ سکوت را با صدای چشمان تو پیموده ام ، نگاه تو صدای هزاران بال فرشته است    صدای عرش،   صدای شیرینی زهر سکوت ،  

به من بنگر !!

منی که در انتظار نگاهی از سویت بر اوج بلند ترین قله چشمانت ایستاده ام تا هر  وزش،  نسیمی را حس کنم در اوج گرمای چشمانت ، سردترین نگاهت را تجربه می کنم من گرمای نگاهت را به کرار دیده ام ودر آتش چشمانت سوختم آتشی که هیزمش جان و دل من بود دلی که به چشمانت باختم و جانی که به جانت تسلیم کردم

میروم

می روم به راهی که چشمان تو می رود .....نه !!!

به آنسو ننگر !!!

و چشمان تو از خود تو هم بیوفاتر است......................

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

قسمت نبود گاه به گاهی ببینمت

تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت

هر طور میل توست همان می کنم عزیز

شاید خودت نخواهی دوباره ببینمت

تو پشت ابرهایی حتی نخواستی

یک آن ففط به هیبت ماهی ببینمت

تو قطره میشوی و به دل خاک می روی

من میشوم کبوترد چاهی ببینمت

از لای پرده باز الهی ببینمت

امشب کنار پنجره مثل همیشه ام

حتی اگر خود تو نخواهی ببینمت

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالیست . خوابهایم نه بوی تو را می دهند نه بوی رویاهایم را .

سالهاست که جاده ها سر به زیرو ساکت به راه خود ادامه می دهند ، بیآنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره تو ، به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه آرزوهایم را خیس کرده است . دفترچه ام شبیه بهشت شده است . پرواز گلهایی که به نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید . با فانوسی در دست و برقی در چشمان و امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم . عشق در اتاقم نشسته و به من لبخند می زند

هر روز به تو فکر می کنم و از خودم می پرسم . آیا درختان وپرندگا ن خواب میبینند ؟ آیا درختان می توانند بوی تو را حس کنند ؟ آیا پرندگان می توانند برای تو شمعی بر افروزند ؟از تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دست های تو دیده ام ؟ و زمین را که با همه عظمتش روی دکمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور می کند که جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند ؟

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موجها و ساحل زیباتر است اما از سکوت تو زیباتر نیست .

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی :"اگر چراغ عشق روشن باشد ، هزار کوهستان هم نمیتواند بین ما فا صله بیندازد ."

 

 

                                             فقط می تونم بگم

                گر سر آزار داری        بهانه بسیار داری

                                    همین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

دیدم تو را و رفت زدست اختیار دل

آری زدست و دیده خرابست کار دل

 

عطر تن تو به جان من چه خوش نشست...

صفایی بود با دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم


گر ز جور تو خموشم ز شکیبایی نیست

نیست آن قوتم از ضعف که فریاد کند

 


دل شیشه و

 چشمان تو به هر گوشه برندتش

مستند مبادا که به شوخی شکنندش


 

فریاد از آن نرگس مستانه که هر گاه

رفتم که خبر یابم از او بی خبرم کرد


نسرایم غزلی بهر غزال دگری

از تو گومیا شده ام ، مست و غزل خوان توام


 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

درد عاشق را دوایی بهتر از معشوق نیست

شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید


دل خلق را ندانم به چه حیله می ربایی                    تو که روی خویشتن را به کسی نمی نمایی

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

در هم شکن بی جنبشی ات را

و

از مرز هستی من بگذر

سیاه ، سرد

بی تپش ، گنگ                                                    

 

 

آن زمانی که خلافی به کردار انسان نشیند سبکباران و واپس نشستگان هرگز دامنی نیالوده و نامه ای سپید به غنیمت نبرند 

                      جبران خلیل جبران

سوم آذز    جمعه                     10:40 دقیقه

 

 

 

                                                     

|+| نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم آذر 1385  |
 عشق

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق                     یکی در این میان مجنون شد از عشق

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم آذر 1385  |
 

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عدو خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هردل که نه عاشق است رو خواهد بود

|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم آذر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم آذر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385  |
 درس زندگی

1.پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم گسسته نمی شود چه رسد به دوری

2 هرگز راز قلب کسی را که به تو اعتماد کرده بر ملا نکن

3 راستی آرامش است و دروغ ،اظطراب

4.(این مهمه) عاشق کسی باش که قلب بزرگی داشته باشد تا برای ورود به آن مجبور نشوی خود را کوچک کنی

5 . کمبود ها زندگی را متوقف نمی کنند ،فقط نوع حرکت را تغییر می دهند

6. دو دسته از افراد به رشد نمیرسند: اول کسانی که خود را برتر از دیگران می دانند ودوم ، کسانی که خود را کمتر از دیگران میدانند

7. بر قسمت خویش قناعت کردن نشانه بی نیازیست

8. بهترین را پیش بینی آینده ساختن آن است

9.دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها را از یاد نبر

10.سیاه بختی انسان از روزی شروع نشد که اشتباه کرد ، بلکه از روزی آ غاز شد که به اشتباه خود پی برد اما به آن اعتراف نکرد

11. از تو خواهند پرسید هنرت چیست نگویند پدرت کیست

12. شناخت وظیفه کار مشکلی نیست اما انجام وظیفه مشکل است

13. به محض اینکه که به خودت اعتماد کنی خواهید فهمیدکه چگونه زندگی کنی

14.بی حسرت دیروز بی اندیشه فردا به تجربه های تازه ای دست یابید

15. کارهایتان را بطور جدی دنبال کنید وگرنه آنها شما را دنبال خواهند کرد

16. تا زمانی که امروز مبدل به فردا نشود ، انسا نها از سعادتی که در این دم نهفته است ، غافل خواهند بود

17. به دنیا دل نبندید و همت خود را بلند نگه دارید

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 رسم بدیه

یکی در زندگی خواب خوشی دید

یکی رسم بد عاشق کشی دید

یکی حیران میان عشق و نفرت

به روز عاشقی حسرت کشی دید


هر شب برای تو می گویم

امشب برای خودم

هر شب به یاد تو هستم

امشب به یاد خودم

هر شب به تو می اندیشم امشب به خو دم

این شبا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تموم نمی شن

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 خزان

هر خزانی را بهاری است

     وهر بهاری را خزانی

               مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند

                         که گیاه با خاک

                                 آنسان از هم جدایند

                                        که آسمان از زمین

راستی چه چیز می تواند جاذبه خاک را بشکند

و ما را از این سیاره کوچک معلق به بیکرا نه ها ببرد ؟

به راستی که حقیقت زندگی عشق است

و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست،

چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست،و از هر دو فراتر رفت ، چگونه؟

سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد ، کجاست ؟

" آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم؟"....

پنج شنبه ساعت ده وسی و پنج دقیقه

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 

نمیدونم چرا یجورایی از دستت دلگیرم آخه حق داری تو که گناهی نداری اما نمیدونم چرا بازم تنها مقصری که می بینم تویی آخه امروز وقتی اون اتفاق افتاد من خیلی ناراحت شدم می دونم تو هم نا راحت شدی می دونم تو هم یجورایی حق داشتی اما قبول کن باورش برا من سخت تر بود قبول کن من یجورایی بیشتر بهم ریختم دیگه تصمیمم رو گرفتم می دونم صد بار تصمیم گرفتم اما یجورایی تصمیم گرفتن راحته اما عملش سخته آخه اگه ازت بدی دیده بودم اگه یه حرفی زده بودی انقد عذاب وجدان نداشتم می ترسم می دونی از چی از اینکه تو رو .......می دونی آخه اگه اینجوری بشه تو بیشتر از من ضربه می خوری می دونی تمام دق دلیم از خودمه آره خودم برا اینکه با دس پس می زنم با پا پیش می کشم از اینکه من طاقت ندارم تو رو اونجوری بهم ریخته ببینم می دونم حق داری می دونم که .................به قول خودت..........راسی باید حتما یادم باشه که اندفه دیگه عکسام رو ازت بگیرم الآن دیگه انقد که تو از من عکس داری من از خودم ندارم ولی اگه اندفه زیر قولت بزنی یه فکر اساسی می کنم بابا قول دادیا...........ولی نمیدونم واقعا گیجم واقعا داغونم فکرشو بکنین بعد از یه روز جالب که فک می کردین جالب تموم می شه یه آدم مزاحم پیدا بشه که تمام روز رو خراب کنه

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 

هر شب به کنار پنجره می روم

و دستان فولادیم را بر پوست نازک شب می کشم

و آرام برایت شعر مینویسم و گریه میکنم

دیگر تمام صفحات دفتر خاطراتم خیس اشک شده است

و چشمانم در آرزوی دیدن برکه به خواب فرو می روند

و تمام ستارگان را به سوختن و ماندن تا سپیده دم وا میدارم

باشد ریاضتم به دیدارت به  پایان رسد

 

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 

نمی دونم چرا دلم گرفته آخه دیگه تو بیکار نیستی برا اینکه با لا خره تو رفتی سر کار می دو نم خودخواهیه اما دوس نداشتم بری می دونی هر امیدوارم اندفه هم نشه آخه اگه بری سرکار کمتر بهم زنگ می زنی کمتر بهم سر می زنی این واس من که کار و زندگی رو گذاشتم کنار و نشستم که فقط تو زنگ بزنی خیلی سخته البته تو حق داری وقتی می گی مجبوری اما منم حق دارم چون حوصلم سر می ره می دونم بدون منطقه یجورایی حرفم مسخرست واس همین به خودت نگفتم نرو می دونم تو انقد مهربونی که اگه بهت بگم نرو نمی ری ولی می دونی می ترسم اگه بری منو یادت بره تر جان هر کی دوس داری اینو بدون که من دوست دارم یوقت نشه دوسم نداشته با شی ها چون اونوقته که من تو رو می کشم اینو مطمئن نباش چون دروغ گفتم یجورایی ازت خوشم مییاد

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 نبندم با تو ژیمانی نمی بندم

نبندم با تو پیمانی که عهدت را وفایی نیست

نبندم دل به این دنیا که دنیا را وفایی نیست

غرورم را شکستی در نگاه مست چشمانت

برای زندگی کردن بجز تو تکیه گاهی نیست

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 

 می شکند سکوت غریبانه اتاق

                       با فریادی و نهیبی بر خود

                                            تا شاید

به خود آید این جان خمود خواب آلود

دهان کج ، چشم بسته و آینه ای در پیش

                              با این هیبت دلقک وار هم اما

به خنده در نمی آیم ، گریه ام می گیرد

                                چون با یک چشم هم می توان

نقش درد آلود زندگی را در آینه دید

آرام ، سنگین ، مبهوت

پشت بر آینه شاید ، هیچ و شاید همه چیز

رایحه ای همسفر باد ،حضوری غریبانه،

                                 وفضای انباشته اتاق

روی بر می گردانم ، با ترس بامید

                                با امیدی که شاید

نشسته سردو بی حرکت درون مبل

           کنار پنجره،یا

           با آشکارا خشمی

          قدم زنان در اتاق.

صدایی میشنوم به گمانم

                       چیزی در وجودم میشکند

شاید بغضی به قدمت تمام تنهایی هاست

             آوای آهی به امید پرواز

                                        رهیدن

شاید هم ، صدای بدرود من دیگر است،که

نرم و سبک ، با کوله باری در حال گریز است .

این با در آینه تصویر دلقکی است که می خندد.

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 

مهتا بباران می شود با یاد تو شب های من

رنگی دگر دارد زتو ، بیداری رویای من

گل های رنگین دیده ام در گلبن اندام تو

این سیر را من دانم وپروانه ی لب های من

بر لب سخن گم می کنم ، آن دم که از ره می رسی

این خط روشن را بخوان، بر صفحه سیمای من

چون عزم رفتن می کنی ، در چشم غمگینم نگر

اندوه پیدا را ببین در اشک نا پیدای من.

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 مرا دریاب

مرا دریاب !!!!!!!

منم مرداب.....

زیر آوار خاک .......

آرزویم در دست باد

مرا بشناس !!!

منم فریاد ....

منم آوا .....

منم ،خردم، زیر حجم یاد

صدایم تنگ

گلویم لنگ.........

نگاهم بنگ ...

منم نیلوفری در دست مرداب

منم خاکستری در موج یک باد

مرا دریاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چهارشنبه ساعت دو و چهل دقیقه

 

 

 

 

                                                                           

|+| نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم آبان 1385  |
 
 
بالا